arianpersian

فراتر از يك ايمان كوركورانه

فراتر از يك ايمان كوركورانه
زندگي عيسي مسيح. آيا او پسر خدا بود؟ نگاهي اجمالي به زندگي عيسي و اينكه چرا اعتقاد به او يك ايمان كوركورانه نيست.
به نوشتة پل ايي. ليتل00a7754b1cec22f4480b8f29a400b9e0

براي ما غير ممكن است كه بطور قطع بدانيم آيا خدا وجود دارد يا خير، و يا اينكه او چگونه است، مگر اينكه او پيشقدم شده و خود را بر ما آشكار سازد. ما بايد بدانيم كه خداوند شبيه چيست و نظرش در مورد ما چه ميباشد. فرض كنيد كه ما ميدانستيم خدا وجود دارد اما او شبيه آدولف هيتلر بود و شخصيتي دمدمي مزاج، شرير و بدطينت، متعصب و بيرحم داشت. واقعاً فهميدن اين موضوع چقدر وحشتناك ميبود!

ما بايد افق تاريخ را بررسي كنيم تا ببينيم آيا ميتوانيم نشان و اثري از آشكار شدن خدا پيدا كنيم. يك نشان واضح وجود دارد. در يك روستاي گمنام در فلسطين، تقريباً 2000 سال قبل، كودكي در يك اصطبل به دنيا آمد. تا به امروز تمامي دنيا تولد عيسي مسيح را جشن ميگيرد.

عيسي تا سي سالگي به صورت گمنام زندگي كرد و بعد از آن خدمت آشكار خود را به مدت سه سال آغاز نمود. او منصوب شده بود تا مسير و جريان تاريخ را عوض كند. عيسي مهربان بود و به ما گفته شده است كه: «مردم عادي با خوشحالي به سخنان او گوش ميكردند.» و «ايشان را چون صاحب قدرت تعليم ميداد و نه مثل كاتبان.» (متي 7 : 29)

زندگي عيسي مسيح. داستان او آغاز ميشود.
به زودي معلوم گرديد كه عيسي دربارة خود اظهاراتي تكاندهنده و غيرمنتظره بيان ميكند. در آغاز او خود را بيش از يك معلم و نبي معرفي نمود. عيسي به وضوح اين را گفت كه او خداست. عيسي هويت خود را كانون و مركز اصلي تعليمات خود قرار داد. مهمترين سوالي كه عيسي از پيروان خود ميپرسيد، اين بود كه: «شما مرا كه ميدانيد؟» وقتي كه شمعون پطرس در جواب گفت كه: «تويي مسيح، پسر خداي زنده!» (متي 16 : 15 – 16)، عيسي تعجب نكرد و پطرس را توبيخ و ملامت ننمود. بلكه او را ستود و تشويقش كرد!

عيسي اين ادعا را آشكارا و واضح بيان نمود و كلام او به گوش تمامي شنوندگانش رسيد. به ما گفته شده است كه: «پس از اين سبب، يهوديان بيشتر قصد قتل او كردند زيرا كه نه تنها سبت را ميشكست بلكه خدا را نيز پدر خود گفته، خود را مساوي خدا ميساخت.» (يوحنا 5 : 18)

در مناسبت ديگري عيسي گفت: «من و پدر يك هستيم.» بلافاصله يهوديان سنگها برداشتند تا او را سنگسار كنند. عيسي بديشان جواب داد: «از جانب پدر خود بسيار كارهاي نيك به شما نمودم. به سبب كداميك از آنها مرا سنگسار ميكنيد؟» يهوديان در جواب گفتند: «به سبب عمل نيك، تو را سنگسار نميكنيم، بلكه به سبب كفر، زيرا تو انسان هستي و خود را خدا ميخواني.» (يوحنا 10 : 33)

عيسي صفات و خواصي را به خود نسبت ميداد كه فقط خداوند داراي آنها است. زماني كه مفلوجي را به دليل ازدحام زياد از راه پشتبام خانه جلوي پايهاي عيسي گذاشتند تا او را شفا دهد، عيسي به مفلوج گفت: «اي فرزند، گناهان تو آمرزيده شد.» اين سخن عيسي باعث شد كه كاتبان و فريسياني كه در آنجا نشسته بودند در دل خود تفكر نمايند كه: «چرا اين شخص چنين كفر ميگويد؟ غير از خداي واحد، كيست كه بتواند گناهان را بيامرزد؟»

در لحظات بحراني و وخيمي كه زندگي عيسي در خطر بود، رئيس كهنه اين سوال را مستقيماً از او پرسيد كه: «آيا تو مسيح پسر خداي متبارك هستي؟» عيسي گفت: «من هستم؛ و پسر انسان را خواهيد ديد كه بر طرف راست قوت نشسته، در ابرهاي آسمان ميآيد.» آنگاه رئيس كهنه جامة خود را چاك زده، گفت: «ديگر چه حاجت به شاهدان داريم؟ كفر او را شنيديد!» (مرقس 14 : 61 – 64)

ارتباط عيسي با خدا آنچنان نزديك بود كه باعث ميشد نظر هر كس نسبت به او برابر با نظر آن شخص نسبت به خدا باشد. بدين معنا كه شناختن او برابر با شناختن خدا بود. (يوحنا 8 : 19 و 14 : 7) ديدن او برابر با ديدن خدا بود. (يوحنا

12 : 45 و 14 : 9) ايمان آوردن به او برابر با ايمان آوردن به خدا بود. (يوحنا 12 : 44 و 14 : 1) پذيرفتن او برابر با پذيرفتن خدا بود. (مرقس 9 : 37) متنفر بودن از او برابر با متنفر بودن از خدا بود. (يوحنا 15 : 23) محترم شمردن او برابر با احترام گذاشتن به خدا بود. (يوحنا 5 : 23)

عيسي مسيح – پسر خدا؟
وقتي كه ما با ادعاهاي مسيح روبرو ميشويم، تنها چهار احتمال وجود دارد كه از ميان آنها بايد يكي را انتخاب كنيم. يا او يك دروغگو بود، يا يك مجنون، يا يك افسانه و يا يك حقيقت. اگر بگوييم كه او حقيقت نبود، خواه متوجه اين موضوع باشيم يا نه، خود به خود به طور قطع اظهار ميكنيم كه يكي از سه گزينة ديگر صحت دارد.

(1) يكي از احتمالات اين است كه وقتي عيسي گفت كه او خداست، دروغ گفت و خودش ميدانست كه خدا نيست ولي عمداً كساني را كه سخنانش را ميشنيدند فريب داد و با اين ادعا ميخواست در تعليماتش نفوذ و قدرت بيشتري را اعمال كند و توجه مردم را به تعليماتي كه ميداد معطوف بسازد. تعداد بسيار اندكي، و شايد هم هيچكس وجود ندارد كه به طور جدي اين موضع را اتخاذ كند. حتي كساني كه الوهيت مسيح را انكار و تكذيب ميكنند نيز اظهار ميدارند كه او يك معلم بزرگ اخلاق بود. آنها متوجه اين موضوع نيستند كه اين دو اظهارنظر با يكديگر در تناقض بوده و با هم مغايرت دارد. عيسي نميتوانست يك معلم بزرگ اخلاق باشد در حالي كه هنگام تعليم دادن دربارة مهمترين نكته در تعاليمش، يعني الوهيت خود، عمداً دروغ ميگفت.

(2) يك احتمال تكاندهندة ديگر ولي كمي ملايمتر اين است كه او بيريا و صادق بود اما خودش را فريب ميداد. امروزه ما براي كسي كه خود را خدا مينامد اسم بخصوصي داريم. چنين كسي را مجنون و ديوانه ميخوانيم. اگر عيسي در رابطه با چنين مقولة مهمي فريب خورده بود، مطمئناً اين عنوان شامل حال او نيز ميشد. اما وقتي به زندگي عيسي نگاه ميكنيم، هيچ گواه و نشاني مانند غيرطبيعي بودن و يا عدم تعادل را كه در اشخاص ديوانه ميبينيم در او نمييابيم. بلكه ما كمال آرامش و خودداري را در او ميبينيم حتي زماني كه او تحت فشار است.

(3) احتمال سوم اين است كه تمامي سخنان گفته شده در ارتباط با ادعاي وي مبني بر خداوند بودن او، تنها يك افسانه است و آنچه كه واقعاً اتفاق افتاده اين است كه تعدادي از پيروان مشتاق و علاقمند او در طي قرنهاي سوم و چهارم از قول عيسي صحبتهايي كردهاند كه اگر خودش ميشنيد از تعجب جا ميخورد، و اگر قادر بود برگردد بلافاصله تمامي اين گفتهها را انكار ميكرد.

با انجام كشفيات جديد باستانشناسي، تئوري افسانه بودن عيسي به صورت قابل ملاحظهاي تكذيب شده است. اين تحقيقات نشانگر اين واقعيت است كه به طور قطع هر چهار زندگينامة نوشته شده دربارة مسيح، در زمان حيات همعصران او به رشتة تحرير در آمدهاند. دكتر ويليام اف. آلبرايت، باستانشناسي كه شهرت جهاني دارد و هم اكنون از دانشگاه جان هاپكينز بازنشسته شده است، مدتي قبل اظهار داشت كه هيچ دليلي وجود ندارد كه باور كنيم اناجيل پس از سال 70 ميلادي نوشته شدهاند. نگارش افسانهاي دربارة مسيح به شكل انجيل و انتشار و دست به دست گشتن آن در اين ابعاد وسيع، و چنين تاثير عظيمي بدون اينكه كوچكترين پايه و اساسي از حقيقت در آن وجود داشته باشد، واقعاً امري شگفتانگيز است.

اگر باور كنيم كه عيسي افسانهاي بيش نبوده است، شبيه اين ميماند كه كسي در زمان ما زندگينامهاي دربارة جان اف. كندي به رشتة تحرير در آورد و در آن بنويسد كه كندي ادعا كرد كه خداست و قادر است تا گناهان انسان را ببخشد و از مردگان نيز برخاسته است. چنين داستاني به قدري باورنكردني است كه هرگز روانة بازار نخواهد شد، چرا كه هنوز هم تعداد زيادي از مردم زندگي ميكنند كه كندي را ميشناسند. تئوري افسانه بودن مسيح، با توجه به نگارش زود هنگام نسخ خطي انجيل، منطقي نبوده و با عقل جور در نميآيد.

(4) تنها احتمال باقي مانده اين است كه عيسي حقيقت را گفت. اگرچه از يك نقطهنظر، ادعا كردن چيزي را ثابت نميكند؛ حرف و كلام بيارزش است. هر كس ميتواند ادعا كند. اشخاص ديگري هم بودهاند كه ادعا كردهاند خدا هستند. من و شما هم ميتوانيم ادعا كنيم كه خدا هستيم. اما پرسشي كه همة ما بايد به آن پاسخ بگوييم اين است كه: «چه دلايل و مداركي را ميتوانيم ارائه دهيم تا بتوانيم ادعاي خود را ثابت كنيم؟» در مورد خودم بايد بگويم كه شما ميتوانيد در عرض پنج دقيقه ادعاي مرا رد كنيد. احتمالاً خيلي طول نخواهد كشيد كه ادعاي شما نيز مردود شناخته شود. اما وقتي كه صحبت از عيساي ناصري است، به اين سادگيها نميشود ادعاي او را رد نمود. او شواهد و مداركي داشت كه ادعايش را پشتيباني و حمايت ميكرد. عيسي فرمود: «هرگاه به من ايمان نميآوريد، به اعمال ايمان آوريد تا بدانيد و يقين كنيد كه پدر در من است و من در او.» (يوحنا 10 : 38)Jesus_Christ_cross_black_background2

شواهدي از زندگي عيسي
نخست، شخصيت معنوي او منطبق با ادعاهاي وي بود.

تعداد زيادي از ساكنين تيمارستانها ادعا ميكنند كه اشخاص نامداري هستند و يا خدا ميباشند. اما شخصيت آنها دروغشان را برملا ميكند. اما در مورد عيسي اينطور نيست. او بينظير است . . . عيسي همانند خدا بيهمتاست.

عيسي مسيح بيگناه بود. او به نوعي زندگي كرد كه همواره قادر بود با اين سوال دشمنان خود را به مبارزه بطلبد كه: «كيست از شما كه مرا به گناه ملزم سازد؟» (يوحنا 8 : 46) اگرچه مخاطبين اين سوال عيسي كساني بودند كه بسيار مايل بودند تا در شخصيت او كاستي و نقصاني بيابند، اما در مقابل اين پرسش همه سكوت ميكردند.

ما دربارة وسوسههاي مسيح ميخوانيم، اما هرگز از جانب او اعترافي مبني بر اينكه او مرتكب گناهي شده است، نميشنويم. اگرچه او به پيروان خود فرمود تا طلب بخشش كنند اما او خود هرگز طلب بخشش نكرد. عدم وجود هر گونه ناتواني و قصور اخلاقي از جانب عيسي واقعاً حيرتانگيز است چرا كه اين كاملاً برعكس تجربيات مقدسين و روحانيون و اهل تصوف در طول تاريخ ميباشد. هر چقدر زن يا مردي به خدا نزديكتر ميشود، از درماندگي، فساد و نكات ضعف خود بيش از پيش احساس ناتواني و فشار ميكند. هر چقدر شخصي به نور درخشان و تابناك نزديكتر ميشود، بيشتر متوجه اين موضوع ميشود كه تا چه حد نياز به پاك شدن دارد. اين واقعيت در قلمرو اخلاقي براي مردم عادي و فاني نيز صادق است.

اين موضوع نيز بسيار قابل توجه است كه اشخاصي همچون يوحنا، پولس و پطرس كه از سنين كودكي اينگونه تعليم يافته بودند كه گناه يك واقعيت عالمگير است نيز از بيگناهي عيسي صحبت كردهاند: «كه هيچ گناه نكرد و مكر در زبانش يافت نشد.» (اول پطرس 2 : 22)

پيلاطس كه هيچ رفاقتي با عيسي نداشت گفت: «او چه بدي كرده است؟» او قطعاً به بيگناهي عيسي پي برده بود. يوزباشي رومي كه شاهد مردن عيسي بود گفت: «فيالواقع اين شخص پسر خدا بود.» (متي 27 : 54)

دوم، عيسي قدرت و برتري خود را بر نيروهاي طبيعي به نمايش گذاشت و اين قدرتي است كه تنها مختص خداوند ميباشد كه خالق اين نيروها است.

عيسي طوفان سهمگين و خشمناك درياي جليل را كه باد و امواج خروشان را به همراه داشت، آرام نمود.

با اين كار، عيسي كساني را كه درون قايق بودند برانگيخت تا با خوف و وحشت اين سوال را بپرسند كه: «اين كيست كه باد و دريا هم او را اطاعت ميكنند؟» (مرقس 4 : 41) عيسي آب را به شراب تبديل نمود، او با پنج قرص نان و دو ماهي، 5000 نفر را خوراك داد، او يگانه پسر بيوه زني محزون و غمگين را از مردگان برخيزانيد و به آغوش مادرش برگرداند، و همچنين دختري را كه پدرش دلشكسته بود زنده كرد. عيسي به يكي از دوستان قديمي خود گفت: «اي ايلعازر بيرون بيا!» و او را به طرز هيجانانگيزي از مردگان زنده كرد. بسيار حائز اهميت است كه دشمنان عيسي نه تنها اين معجزه را انكار نكردند، بلكه سعي كردند تا او را بكشند. آنها با يكديگر گفتند: «اگر او را چنين واگذاريم، همه به او ايمان خواهند آورد.» (يوحنا 11 : 48)

سوم، عيسي قدرت خالق را بر بيماريها و امراض مختلف به نمايش گذاشت. او كاري كرد كه افليج راه رود، زبانبسته سخن گويد و نابينا بتواند ببيند. برخي از بيماراني را كه عيسي شفا ميداد به بيماريهاي مادرزادي دچار بودند كه مداواي پزشكي براي آنان كارساز نبود. در ميان آنها برجستهترين مورد شفاي مرد نابينايي است كه در يوحنا باب نهم دربارة او ميخوانيم. اگرچه آن مرد نابينا نميتوانست پاسخگوي سوالات متفكرانه و عميق ديگران باشد، اما براي اينكه خود قانع شود، تجربة شخصياش برايش كفايت ميكرد. او اينگونه اظهار كرد كه: «يك چيز ميدانم كه كور بودم و الآن بينا شدهام!» مرد نابينا از اينكه ميديد دوستانش متوجه اين موضوع نميشوند كه اين شفادهنده پسر خداست، متحير و متعجب بود. او گفت: «از ابتداي عالم شنيده نشده است كه كسي چشمان كور مادرزاد را باز كرده باشد.» (يوحنا 9 : 25 و32) براي او اين يك گواه و مدرك بديهي و آشكار بود.

چهارم، عاليترين گواه و اعتبارنامهاي كه عيسي در رابطه با ادعاي الوهيت خود ارائه ميدهد و به آن رسميت و سنديت ميبخشد، قيام او از مردگان است. عيسي در طول زندگي خود پنج مرتبه پيشگويي كرد كه خواهد مرد. او همچنين چگونگي مردن خويش را نيز پيشگويي كرد و اينكه سه روز بعد قيام كرده و به شاگردان ظاهر خواهد شد.Saint-Mary

يقيناً اين بزرگترين امتحان او بود. اين ادعايي بود كه به راحتي ميشد دربارة آن تحقيق كرد. از دو حال خارج نيست، آنچه كه عيسي ادعا نمود يا واقعاً اتفاق افتاد و يا اتفاق نيفتاد.

دوستان و دشمنان ايمان مسيحي بر اين باورند كه قيام مسيح سنگ بنيادين و پايه و اساس اصلي ايمان است. رسول بزرگ، پولس، نوشت: «و اگر مسيح برنخاست، باطل است وعظ ما و باطل است نيز ايمان شما. (اول قرنتيان 15 : 14) پولس تمامي قضيه را متكي بر قيام فيزيكي مسيح ميداند. عيسي يا از مردگان قيام كرد و يا قيام نكرد. اگر عيسي از مردگان قيام نمود، اين شورانگيزترين واقعهاي است كه در طول تاريخ اتفاق افتاده است.

اگر عيسي پسر خداست . . .
اگر عيسي قيام نمود پس ما يقيناً ميدانيم كه خدا وجود دارد، و چه شكلي است و ميدانيم كه چگونه ميتوانيم با خدا يك رابطة شخصي را تجربه كنيم. به اين ترتيب، جهان هستي معنا پيدا كرده و هدفدار ميگردد، و اين امر امكانپذير ميشود تا خداي زنده را در عصر كنوني نيز تجربه نمود.

از طرف ديگر، اگر مسيح از مردگان قيام ننمود، مسيحيت بيش از يك اثر تاريخي در موزه نيست . . . و هيچ اعتبار و واقعيت عيني در آن وجود ندارد. هر چند كه مسيحيت تفكري خوب و نيكوست، اما ارزش آن را ندارد كه اين همه دربارة آن هيجانزده شويم. به اين ترتيب، شهداي مسيحي كه در حال سرود خواندن طعمة شيرها شدند، و يا خادمين معاصري كه زندگي خود را براي رساندن اين پيغام به ديگران در كشورهايي همچون اكوادور و كنگو از دست دادهاند، افرادي نادان و فريبخورده بيش نبودهاند.

حملاتي كه از جانب دشمنان به مسيحيت ميشود اغلب اوقات تمركز بر قيام مسيح دارد چرا كه به وضوح آشكار است كه قيام مسيح نكتة مهم و معماي اصلي اين موضوع ميباشد. يكي از حملات قابل توجه به مسيحيت در اوايل دهة 1930 توسط يك وكيل انگليسي صورت گرفت. او كاملاً اطمينان داشت كه قيام مسيح تنها يك افسانه و خيال است. از آنجايي كه او پي برده بود كه پايه و اساس ايمان مسيحي، قيام عيسي ميباشد، بنابراين او تصميم گرفت كه مساعدتي در حق تمامي مردم دنيا انجام دهد و يك بار و براي هميشه اين خرافات و فريبكاري را براي مردم دنيا افشا كند. به عنوان يك وكيل، او تصور ميكرد كه از قوة ذهن و نقد كافي برخوردار است تا شواهد و مدارك را بررسي كرده و هر آنچه را كه از لحاظ ضوابط و معيارهاي امروزي قابل قبول نيست را جدا نموده و اجازه ندهد كه وارد صحن دادگاه شود.msih

با اين وجود، هنگامي كه فرانك موريسون در حال انجام تحقيقات خود بود، اتفاق جالب توجهي روي داد. قضيه به هيچ عنوان به آن سادگي كه او تصور ميكرد نبود. فرانك كتابي تحت عنوان «چه كسي سنگ را جابجا نمود؟» نوشته است، او فصل اول كتاب را چنين نام نهاده: «كتابي كه از نوشته شدن سر باز ميزد». در اين كتاب او توضيح ميدهد كه وقتي در حال بررسي شواهد و مدارك دربارة قيام مسيح بود، عليرغم ارادة خويش، كاملاً قانع شد كه قيام فيزيكي عيسي واقعيت دارد.

مرگ عيسي
عيسي را به طور علني مصلوب كردند. بنا به اظهار نظر حكومت، جرم وي توهين به مقدسات بود. عيسي گفت كه دليل مصلوب شدنش پرداخت مجازات به خاطر گناهان ما بود. بعد از اينكه عيسي را به شدت شكنجه كردند، دستها و پاهايش را به صليب ميخكوب كردند و او مرگي تدريجي و خاموش را بر روي صليب تجربه نمود. براي اينكه از مرگ او اطمينان كامل حاصل شود، نيزهاي به پهلوي او فرو كردند.

سپس با پارچة كتاني و با عطريات چسبناك و خوشبويي كه حدود پنجاه كيلو وزن داشت، بدن عيسي را پوشاندند. بدن عيسي را درون قبري سنگي قرار دادند. سپس توسط اهرمي بزرگ، سنگي به وزن 5/1 تا 2 تن را غلتانده و ورودي قبر را محكم بستند. يك نگهبان تعليمديدة رومي تمام وقت جلوي در قبر مستقر بود و كشيك ميداد چرا كه عيسي قبلاً آشكارا اعلام كرده بود كه سه روز پس از مرگش از مردگان قيام خواهد كرد. ورودي قبر سنگي، به عنوان دارايي و يكي از متعلقات حكومت روم، مهر و موم شده بود.

عليرغم تمامي اينها، پس از گذشت سه روز، بدن عيسي در قبر نبود. تنها پارچههايي كه بدن او را در آن پيچيده بودند به شكل بدن وي، ولي توخالي در قبر باقي مانده بود. سنگ بزرگي كه مهر و موم شده و از ورودي قبر حفاظت ميكرد در فاصلهاي دورتر از قبر در سراشيبي پيدا شد.

آيا قيام عيسي فقط يك داستان بود؟
توضيحات اوليهاي كه بر سر زبانها افتاد اين بود كه شاگردان عيسي بدن او را دزديدهاند! دربارة عكسالعمل روساي كهنه و مشايخ، زماني كه خبر مرموز و عصبانيكنندة ناپديد شدن بدن عيسي را شنيدند، ميتوانيد انجيل متي 28 : 11 – 15 را مطالعه كنيد. آنها به سربازان پول دادند و از آنها خواستند تا به مردم اينگونه توضيح دهند: “زماني كه آنها شب در خواب بودند، شاگردان عيسي آمده و بدن او را دزديدهاند.” اين داستان به قدري ساختگي و مصنوعي بود كه متي، به خود حتي زحمت نداد تا آن را تكذيب نمايد! اين كدام قاضي است كه به صحبتهاي شما گوش خواهد كرد اگر بگوييد، ميدانيد زماني كه در خواب بوديد همساية شما وارد خانهتان شد و تلويزيون شما را دزديد؟ وقتي كسي خوابيده است چگونه ميداند كه چه اتفاقي افتاده؟ شهادتي اين چنين در هر دادگاهي باعث خنده و تمسخر همه خواهد شد.

گذشته از اين، از نظر اخلاقي و روانشناسانه نيز باور اين موضوع غير ممكن است. دزديدن بدن عيسي تا جايي كه دربارة آنها ميدانيم، كاملاً با صفات و شخصيت شاگردان مغايرت دارد. اين بدان معناست كه شاگردان از روي عمد و دانسته در اشاعة دروغ شراكت داشتند و باعث فريب و در نهايت مرگ هزاران انسان بودند. اگر هم تعدادي از شاگردان اين نقشة دزدي را كشيده و آن را اجرا كرده بودند، باور كردني نيست كه آنها هرگز حاضر شوند تا ديگران را از كار خود مطلع سازند.

هر يك از شاگردان، به دليل ايمان و اظهاراتي كه بيان ميكرد، با خطر شكنجه و شهادت روبرو ميشد. مردان و زنان بيشماري به دليل آنچه كه ايمان دارند حقيقت است، ولي در واقع ممكن است دروغي بيش نباشد، ميميرند. هرگز كسي به خاطر آنچه كه ميداند حقيقت ندارد و دروغي بيش نيست نميميرد. اگر كسي قرار است حقيقت را بگويد، زماني است كه بر بستر مرگ خوابيده است. اگر شاگردان عيسي بدن او را برداشته بودند و مسيح هنوز هم مرده است، ما با اين مشكل روبرو هستيم كه چگونه بايد حضور عيسي را در طول قرنها توضيح دهيم.m

فرضية دوم اين است كه مقامات رومي يا يهودي بدن عيسي را برداشتند! اما به چه دليل؟ اگر آنها خودشان براي محافظت از قبر نگهبان گذاشته بودند، چرا بايد اين كار را ميكردند؟ از طرفي آنها به چه دليل بايد در اورشليم در مقابل تعاليم آشكار شاگردان دربارة قيام مسيح سكوت ميكردند؟ رهبران كليسا از فرط خشم و غضب در تلاطم و خروش بودند تا به هر نحوي كه شده از اشاعة اين خبر كه عيسي از مردگان برخاسته است جلوگيري كنند. آنها پطرس و يوحنا را دستگير كردند و آنها را به شدت شلاق زده و تهديد كردند تا شايد بتوانند جلوي سخن گفتن آنها را بگيرند.

اگر روساي كليسا بدن عيسي را در اختيار داشتند، پس راهحل سادهاي در اختيارشان بود. آنها ميتوانستند طي رژهاي باشكوه بدن عيسي را در خيابانهاي اورشليم به نمايش بگذارند و در يك حركت سريع و با موفقيت كامل، مسيحيت را در بطن خاموش كنند. از آنجايي كه مشايخ و بزرگان كليسا چنين حركتي را نكردند، به اين نتيجه ميرسيم كه بدن عيسي در اختيار آنها نبود.

يك تئوري پرطرفدار ديگر از اين قرار است كه زنان در نور نيمه روشن صبحگاهي، از شدت حزن و اندوه و در پريشانحالي راه خود را گم كرده و اشتباهاً بر سر قبر ديگري رفتند. زنان در حالي كه اندوهناك و مضطرب بودند، با ديدن قبر خالي عيسي تصور كردهاند كه عيسي قيام نموده است. اين تئوري نيز مانند تئوري قبلي با شكست مواجه ميشود، چرا كه اگر زنان بر سر قبري اشتباه رفته بودند، پس چرا روساي كهنه و ديگر دشمنان عيسي به قبري كه عيسي در آن بود نرفتند و بدن عيسي را به مردم نشان ندادند؟ وانگهي باوركردني نيست كه پطرس و يوحنا و همچنين يوسف اهل رامه كه صاحب قبر بود نيز تسليم چنين اشتباهي گردند و حتماً اين مشكل و ابهام را رفع ميكردند. بعلاوه، قبري كه عيسي در آن به خاك سپرده شد يك قبر خصوصي بود و نه يك آرامگاه عمومي، بنابراين در آن نزديكيها قبر ديگري نبود كه زنان را دچار اشتباه كند.

تئوري بيهوش شدن عيسي نيز يكي ديگر از تئوريهايي است كه سعي دارد قبر خالي عيسي را توضيح دهد.

در اين بينش، عيسي عملاً فوت نكرد. سهواً اعلام شد كه عيسي مرده است در حالي كه او به علت خستگي مفرط و درد و خونريزي بيش از اندازه، فقط بيهوش شد و زماني كه او را درون قبر خنك گذاشتند به هوش آمد. عيسي از قبر بيرون آمد و به شاگردان خود ظاهر شد و شاگردان تصور كردند كه او از مردگان برخاسته است. اين تئوري جديدالاحداث است. اين تئوري براي اولين بار در پايان قرن هجدهم پديدار شد. در ميان حملات شديدي كه در طول قرون متمادي به مسيحيت شده است، چنين اظهارنظري ديده نشده است. تمامي اظهارات قبلي كه دربارة مرگ مسيح نگاشته شده است با قوت و تاكيد بيان شدهاند.

بياييد براي يك لحظه فرض كنيم كه عيسي را در حالي كه بيهوش بود زنده دفن كردند. آيا ميتوان باور كرد كه عيسي توانسته است مدت سه روز درون آن قبر مرطوب بدون آب و غذا و هيچگونه رسيدگي و توجهي زنده بماند؟ آيا او ميتوانست نيرو و قدرت لازم را داشته باشد كه خود را از درون كفن پيچيده شده رها ساخته و بعد هم سنگي به آن سنگيني را از در قبر هل دهد؟ آيا او توانايي اين را داشت تا بر نگهبان رومي غلبه كرده و پاي پياده كيلومترها مسافت را بر روي پاهايي كه با ميخ طويله سوراخ شده بود، بپيمايد؟ اگر باور كنيم كه چنين اتفاقي افتاده است، پس بايد ايماني خارقالعادهتر از ايماني ساده مبني بر قيام مسيح داشته باشيم.

حتي يك منتقد آلماني به نام ديويد اشتراوس كه به هيچ وجه اعتقادي به قيام عيسي ندارد نيز معتقد است كه اين فرضيه غير قابل قبول و باور نكردني است. او گفت: «كسي كه نيمه جان و تازه از قبر بيرون آمده است و ضعيف و بيمار، خودش را به زور به جلو ميكشد و احتياج مبرم به مداواي پزشكي همچون پانسمان، تقويت شدن و دلسوزي و نگهداري دارد، ممكن نيست بتواند اين پندار و گمان را در شاگردانش ايجاد كند كه او بر مرگ و قبر غلبه يافته و پادشاه حيات است.»

بالاخره اگر اين تئوري صحيح است، پس عيسي خود نيز گرفتار دروغهايي زشت و آشكار بود. شاگردان عيسي ايمان داشتند و به ديگران نيز موعظه ميكردند كه عيسي مرده بود اما باز زنده شد. عيسي اين ايمان و باور را باطل نساخت بلكه آن را تشويق و ترغيب نمود.

تنها تئورياي كه قادر است قبر خالي را كاملاً توضيح دهد، قيام مسيح از مردگان است.

زندگي عيسي مسيح چه مفهومي براي شما دارد؟
اگر عيسي مسيح از مردگان برخاست تا ثابت نمايد كه او خداست، پس او امروز زنده است. عيسي نميخواهد كه ما فقط او را بپرستيم، بلكه او مشتاق است تا ما او را بشناسيم و او را به زندگي خود دعوت كنيم. عيسي فرمود: «اينك بر در ايستاده ميكوبم؛ اگر كسي آواز مرا بشنود و در را باز كند، به نزد او در خواهم آمد و با وي شام خواهم خورد و او نيز با من.» (مكاشفه 3 : 20)

كارل گوستاو يونگ گفت: «دليل وجود اختلالات رواني در زمان كنوني، پوچي است.» همة ما آرزو داريم كه زندگي ما معنا و ژرفا داشته باشد. عيسي حاضر است به ما يك زندگي پرمعنا و پربركت عطا كند كه تنها از طريق ايجاد رابطه با او امكانپذير است. عيسي فرمود: «من آمدم تا ايشان حيات يابند و آن را زيادتر حاصل كنند.» (يوحنا 10 : 10)

چون عيسي مصلوب شد و تمامي گناهان نوع بشر را بر خود گرفت، او امروز قادر است بخشش، پذيرش و ايجاد يك رابطة واقعي و حقيقي را به ما عطا كند.

هم اكنون شما ميتوانيد عيسي مسيح را به زندگي خود دعوت كنيد. شما ميتوانيد اين را به او بگوييد: «اي عيسي، از تو ممنونم كه به خاطر گناهان من مصلوب شدي. از تو خواهش ميكنم كه گناهان مرا ببخشي و هم اينك وارد زندگي من شوي. از اينكه اجازه دادي تا با تو رابطه داشته باشم از تو تشكر ميكنم.»

اگر به اطلاعات بيشتري نياز داريد، و يا هنوز هم دربارة اينكه عيسي كيست سوال داريد، لطفاً به ما ايميل بزنيد.

This entry was published on January 5, 2013 at 10:20 pm and is filed under Uncategorized. Bookmark the permalink. Follow any comments here with the RSS feed for this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: