arianpersian

مدارک ثابت کنندة برای رستاخيز مسيح

برای رستاخيز مسيح مدارک ثابت کنندة کافی وجود دارد، بطور مثال

ـ شهادت تاريخ :

يک تاريخ نويس يهودی به نام جوزفوس در پايان قرن اول پس از ميلاد مسيح چنين درج می کند: ” در اين زمان عيسی زندگی می کرد، انسانی حکيم، چنانچه اصلا” اجازه داشت او را انسان ناميد. او برآورندة تمامی اعمال باورنکردنی بود و استاد هر گونه انسانی، که حقيقت را می پذيرد

اين چنين او يهوديان و بسياری از يونانی ها را پيرو خود کرد. او مسيحا بود. هرچند که او را پيلاطوس بنابه پيگيری و خواست قوم ما محکوم به مرگ روی صليب کرد، اما افرادی که از ابتدا با او همراه بودند نسبت به او بی وفايي نکردند. زيرا در روز سوم بر آنها ظاهر شد، زنده، همانگونه که انبيای فرستاده شده از طرف خدا و هزاران چيزهای فوق العادة ديگری از او را نبوت کرده بودند. و آن گروه از مسيحيان، که به نام او خوانده شده بودند، تا به امروز کار او را ادامه می دهند

جوزفوس يک يهودی بود، که می خواست مورد خشنودی روميان باشد. او به اين داستـان هـرگز اشاره نمی کرد، اگر حقيقت نمی بود!، زيرا در غير اين صورت چون باعث خشنود روميها نبود، که او چگونه پيلاطوس را به تصوير می کشد، به عنوان محکوم کنندة “مسيح

ـ شهادت رسولان :0004 533080_449198011764119_146962765_n

سيمون گرين ليف

(Simon Greenleaf ) پروفسور در رشتة حقوق از دانشگاه هاروارد، در کتابی بنام “تحقيقی از شهادت چهار نويسندگان انجيل، طبق قواعد دادگاهی” اينگونه می نويسد : ” حقايق بزرگی را که رسولان اعلان کردند بدين شرح است که مسيح از مردگان برخاسته بود، و فقط تنها با بازگشت از گناه و ايمان به او انسانها می توانند به نجات خود اميد داشته باشند. آنها اين تعليم را مثل مردانی، که همه جا و نه فقط در ميان دلسردی های بزرگ، بلکه در مقابل وحشتناکترين خطرات، که درک انسانی می توانست ارائه دهد، اعلان می کردند. استاد آنها تازه بعنوان مجرم و توسط حکم دادگاهی علنی کشته شده بود. مذهب او می خواست تمامی مذهبهای ديگر را به کناری بزند. قانون هر کشوری بر عليه تعاليم شاگردان او بود. علاقه و اشتياق تمام حکمرانان و مردان بزرگِ دنيا بر عليه آنان بود. حتی زمانيکه آنها ايمان جديد خود را بدون اهانت و با روش مصالحه آميز پخش می کردند، توانستند فقط بی احترامی، جبهة مخالف، شرمندگی، جفاهای تلخ، کتک، زندان، شکنجه و مرگهای بی رحمانه را متحمل شوند. با اينحال اين ايمان را به واقع با غيرت؛ و همة اين مضيقه ها را بدون ترس، حتی با شادی تحمل می کردند. زمانيکه يکی پس از ديگری با بيچارگی کشته شدند، بازماندگان کار آنها را با قوت بسيار و مصمم به جلو برند. وقايع نامه های جنگهای ارتشی نيز چنين نمونة پايدارِ دلاورانه، صبر و شهامت غير قاـبل لرزشی را به مـا عـرضه نمی کند. آنها همه گونه دليل قابل تصوری را داشتند برای اينکه پاية ايمانشان و اسنادی برای واقعيتها و حقايق بزرگی که اعلام کرده بودند را دقيق بررسی کنند. و اين دلايل باعث شد اکثرا” با غم انگيزترين و هولناکترين وقايع روبرو شوند. بدين ترتيب اين غيرممکن بود، که آنها به حقايق به اصطلاح به تصوير کشيده شدة خود بچسبند، اگر عيسی واقعا” از مردگان قيام نکرده بود، و اگر همانقدر برای آنها امر مسلم نبود. ” (نقل قول شده از کتاب: تحقيقی از شهادت چهار نويسندگان انجيل، طبق قواعد دادگاهی؛ چاپ سال 1965)

بعد از مصلوب شدن عيسی، رسولان خود را از ترس جفا و فشار از طرف دولت (آنها حتما” اين جرأت را نداشتند که به قبر عيسی رفته جسد او را “بدزند” ـ کاهنان اعظم به نگهبانان رشوه داده بودند، تا آنکه اين شايعه را پرا کنده کنند) مخفی کرده بودند، اما از اين دوازده رسول، يازده نفرشان شهيد شدند، و به اين موعظه کردند که عيسی پسر خدا است و از مردگان برخاسته است. پطرس چند بار عيسی را انکار کرد، پس از اينکه عيسی دستگير شده بود اما زمان کوتاهی پس از مصلوب شدن و دفن کردن او، پطرس با چنان اقتداری زير بار تحديد به مرگ شدن موعظه می کرد، که عيسی پسر خدا است همانی که قيام کرده. ايمان پطرس چنان شعله ور بود که بعدها زمانيکه او نيز محکوم به مرگ صليب شد تقاضا کرد او را وارونه مصلوب کنند، زيرا او خود را لايق نمی دانست چون مسيح بميرد. توما که انگشت خود را روی زخم مسيح نهاده بود تا بتواند باور کند، خود بوسيلة ضربة نيزه ای برای راه ايمان خود شهيد شد. يعقوب برادر عيسی که در ابتدا به ادعاهای عيسی مشکوک بود، بوسيلة سنگشار شدن شهيد شد، بعد از اينکه عيسی بر او ظاهر گشه بود
(اول قرنتيان15: 7).

برای دروغی جان دادن بسيار سخت است. در تاريخ اخير می بينيم، کـه چگونه افرادی برای اهـــداف سياسي ای که به آن ايمان داشتند مردند. اما هيچکس برای چيزی که به آن ايمان ندارد جـان نمی دهد. چيزی اين شاگردان ترسویِ در فشار را به رسولانی که ايمان خود را با اقتدار اعلان می کنند، تبديل کرده بود. عيسی به آنان ظاهر گشته بود. در اعمال رسولان آمده، که او خود را زنده ظاهر کرده بود. “او پس از رنج کشيدن، خويشتن را بر آنان ظاهر ساخت و با دلايل بسيار ثابت کرد که زنده شده است. پس بمدت چهل روز بر آنان ظاهر می شد و در بارة پادشاهی خدا با ايشان سخن می گفت
(اعمال رسولان1: 3)

اينطرحیاستازسپريکسربازرومیقديمکهدرهنگاممصلوبشدنمسيحازآناستفادهمیشد                                  3 ـ عيسی به واقع روی صليب جان داد                                               او روی صليب آويزان بود و : “چون عيسی سرکه را گرفت، گفت: “تمام شد” و سر خود را پايين آورده، جان بداد. پس يهوديان تا بدنها روز سبَّت بر صليب نماند، چونکه روز تهيه بود و آن سَبَّت، روزِ بزرگ بود، از پيلاطس در خواست کردند که ساق پايهای ايشان را بشکنند و پايين بياورند. آنگاه لشکريان آمدند اول پاهای دزدانی را که با او مصلوب شده بودند، شکستند. اما چون نزد عيسی آمدند و ديدند که پيش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند. لکن يکی از لشکريان به پهلوی او نيزه ای زد که در آن ساعت خون و آب بيرون آمد. و آن کسی که ديد شهادت داد و شـهادت او راست اسـت و او مـی دانـد که راسـت می گويد تا شما نيز ايمان آوريد.”
(يوحنا19: 30- 35) .

“پس شخصی دويده، اسفنجی را از سرکه پُر کرد و بر سر نی نهاده، بدو نوشانيد و گفت:”بگذاريد ببينيم مگر الياس بيايد تا او را پايين آورد.” پس عيسی آواز بلند برآورده، جان بداد. آنگاه پردة هيکل از سر تا پا دوپاره شد. و چون يوزباشی که مقابل وی ايستاده بود، ديد که بدينطور صدا زده، روح را سپرد، گفت؛ فی الواقع اين مرد، پسر خدا بود.”
(مرقس15: 36- 39)

“وچون شام شد، از آن جهت که روز تهيه يعنی روز قبل از سبَّت بود، يوسف نامی از اهل رامه که مردی شريف از اعضای شورا و نيز منتظر ملکوت خدا بود آمد و جرأت کرده نزد پيلاطس رفت و جسد عيسی را طلب نمود. پيلاطس تعجب کرد که به اين زودی فوت شده باشد، پس يوزباشی را طلبيده، از او پرسيد که “آيا چندی گذشته و وفات نموده است؟” چون از يوزباشی دريافت کرد، بدن را به يوسف ارزانی داشت.”

(مرقس15: 42- 45). يوزباشی می دانست که عيسی مرده بود، در غير اينصورت اين واقعيت را نزد پيلاطس تأييد نمی کرد، و پيلاطس هم جسد را به يوسف از اهالی رامه نمی داد.

“يوسف کتانی خريده، آن را از صليب به زير آورد و به آن کتان کفن کرده، در قبری که از سنگ تراشيده بود نهاد و سنگی بر سر قبر غلطانيد. و مريم مجدليّه و مريم مادر يوشا ديدند که کجا گذاشته شد.”
(مرقس15: 46- 47)                                                                                                                  4 ـ سنــگ :

مريم مجدليه و مريم مادر عيسی، در روز اول هفته بعد از سبَّت آمدند تا عيسی را تدهين کنند. زنان نگران بودند و در اينباره صحبت می کردند، که چه کسی آمده و سنگ را از سر قبر غلطانيده تا آنها بتوانند با حنوطی که خريده بودند عيسی را تدهين کنند. زمانيکه به قبر رسيدند، ” نگريستند، ديدند که سنگ غلطانيده شده است، زيرا بسيار بزرگ بود.” (مرقس16: 4). متی نيز به همينگونه شرح می دهد “سنگی بزرگ” (متی27: 60). اينگونه حدس زده می شود که سنگ چيزی در حدود دو تُن وزن داشت

5

ـ لاک و مهر:

مهمتر از بزرگی سنگ ( نا گفته نماند که بزرگی سنگ در هر صورت دزدان را فراری می داد) آن لاک و مهر بود که روی سنگ زده شده بود. فريسيان نزد پيلاطس رفتند و با او در ميان گذاشتند که عيسی از برخاستن خود بعد از سه روز صحبت کرده بود. آنها از پيلاطس درخواست کردند، او دستور دهد تا سه روز از قبر نگهبانی شود : ” پس بفرما قبر را تا سه روز نگهبانی کنند مبادا شاگردانش در شب آمده، او را بدزدند و به مردم گويند که از مردگان برخاسته است و گمراهی آخر، از اول بدتر می شود. پيلاطس بديشان فرمود:”شما کشيکچيان داريد. برويد چنانکه می دانيد، محافظت کنيد.” پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را با کشيکچيان محافظت نمودند
(متی27: 64-66).

آ . ت . رُبرتسون

(A.T. Robertson) در کتاب خود بنام:” تصاوير کلمات در عهد جديد” چاپ نيويورک سال 1931 چنين می نويسد: طرز اجرايي که به احتمال قوی برای لاک و مهر کردن سنگ بکار رفته شده بود: “بوسيلة يک طناب ، که روی سنگ سفت کرده بودند و دو طرف آنرا مهر زده شده بود. مانند نمونة آن در دانيال6: 18 ( “و سنگی آورده، آن را بر دهنة چاه نهادند و پادشاه آن را به مُهر خود و مُهر امرای خويش مختوم ساخت تا امر دربارة دانيال تبديل نشود.” ) . اين مُهر و موم در حضور کشيکچيان رومی به انجام رسيد، که آنان مُهرِ مقتدران رومی را حفاظت می کردند و از طرف آنها نيز مأمور شده بودند. آنها به بهترين وجه کار خود را به انجام رسانيده بودند، تا دزدی يا قيام را جلوگيری کنند، اما در واقع آنها شهادتی را به اصل بودن قبر خالی و قيام مسيح، اضافه تر کردند.

6

ـ دستمالهای در قبر

هنگاميکه شمعون ِپطرس به قبر مسيح وارد می شود، کفن و دستمالی را که بر سر او بود، آنجا گذاشته ديد و حالا ديگر کفن پيچيده نبود بلکه جمع شده به کناری در جايي خاص قرار داشت

(يوحنا20: 3-9). آقای جان ر. و . اِستات اينگونه تفسير می کند: ” اين تصوير را می توانيم به راحتی تصورکنيم، چيزی که به چشمان رسول خوش آمد می گويد هنگاميکه به قبر رسيد: سنگ کنار رفته، کفن جمع شده، و دستمال سری که کناری گذاشته شده است و همچنين فاصله ای که بين آنها بود. تعجبی ندارد، که اينگونه آمده است: ” آنها ديدند و ايمان آوردند. يک نگاه به کفن حقيقت را اثبات می کند و طريق قيام را تعريف می کند. کفن و دستمال توسط موجود زنده نه دست خورده شده بود نه کسی آن را تا کرده بود و نه توسط چيزی دستکاری شده بود. آنها مانند يک پيله ای ديده می شدند که پروانه ای از آن بيرون آمده است.” (نوشته از جان اِستات در کتاب “مقدمات مسيحيت” )

7

ـ پنهان کاری (پرده پوشی)

جواب پيلاطس به فريسيها در متن اصلی يونانی اين کلمه بود: “{شما} نگهبان خواهيد گرفت”، اينگونه می توان تعبير کرد به اين معنی که شما نگهبانی رومی خواهيد گرفت يا اينکه به شکل نگهبان معبد، نگهبانی در اختيار خواهيد داشت. مقتدرانی که برای مقررات تصميم می گرفتند، نگهبانان رومی را آنجا قرار دادند. وگرنه چرا فريسيان بايد پيش پيلاطس می رفتند، تا قبر را مراقبت کنند؟ آنها به اجازة پيلاطس احتياج نداشتند تا قبر را نگهبانی کنند يا زير کنترل آنها نمی بايستی بوده باشند. زمانيکه عيسی قيام کرد، کشيکچيان از ترسِ خشمِ پيلاطس نزد رؤسای کهنه رفته و همه چيز را که واقع شده بود خبر دادند (متی 28: 11). رؤسای کهنه به سربازان پول بسيار دادند، تا آنها واقعه را جور ديگر وانمود کنند: ” گفتند : بگوييد که شبانگاه شاگردانش آمده، وقتی که ما در خواب بوديم او را دزديدند. و هر گاه اين سخن گوش زد والی شود، همانا ما او را برگردانيم و شما را مطمئن سازيم. ايشان پول را گرفته، چنانکه تعليم يافتند، کردند و اين سخن تا امروز در ميان يهود منتشر است
. (متی28: 13-15)

بعلت ديسيپلين سختگيرانه در ارتش روم، نگهبانی رومی می بايست واقعا” از عواقب بی توجهی در انجام وظيفه می ترسيد. پيلاطس می بايست خشمگين نگهبان به خواب رفته را محکوم می کرد، زمانی که جسد دزديده می شده است و اين يک جرم بزرگ است (با محکوميت به مرگ). ظاهرا” رؤسای کهنه روی پيلاطس تأثير داشتند و نگهبانان ترسوی رومی را در حفاظت گرفته، با دروغ خود آب در آتش آنها ريخته و روی آن وعدة پول را دادند. رؤسای کهنه خود نگهبان برای معبد داشتند، که زير کنترل آنها بود و احتياج به رشوه نيز نداشتند. پناه آوردن به رشوه دادن به کشيکچيان ثابت می کند، جسد عيسی ناپديد شده است، و دزديده نشده است

پروفسور آلبرت رُپِر

(Albert Roper ) در کتاب خود بنام “آيا عيسی از مردگان برخاسته؟” اينگونه ارزيابی کرده است، که عموما” نگهبانان رومی بين ده تا سی نفربودند، و آنها مهر و موم قبر را که مهر و موم قيصر روم بوده، داشتند (که نديده گرفتن آن جزای پادشاهی روم را با خود به همراه داشت). پروفسور ويليام اسميت (Wiliam Smith) (ناشر کتاب فرهنگ لغت برای زبانهای يونانی و رومی قديم) در اين باره به ما اينگونه تعليم می دهد، که کشيکچيان رومی از چهار نفر متشکل بودند. از اين گروه، يکنفر آنها هميشه خدمت فعال را بعهده داشت، با اينکه بقيه” تا حدی استراحت می کردند، در عين حال با اولين آژير خطر بلافاصله آمادة خدمت می شدند.”

متی توضيح می دهد که در شب مذکور چه اتفاقی افتاد، هنگاميکه کشيکچيان خدمت داشتند
ناگهان زلزله ای عظيم حادث شد از آنرو که فرشتة خداوند از آسمان نزول کرده، آمد و سنگ را از درِ قبر غلطانيد، بر آن بنشست. و صورت او مثل برق و لباسش چون برف سفيد بود. و از ترس او کشيکچيان به لرزه در آمده، مثل مرده گرديدند.”
(متی 28: 2-4)

8

ـ رنجِ مسيح

افرادی می گويند، که عيسی روی صليب نمرد، بلکه فقط بيهوش شد. بعد از اينکه او را در قبر گذاشتند، به خود آمده، بلند شده و رفت

اين فرضيه به طور کلی تمامی امتحانهای روانی که عيسی قبل و در حين مصلوب شدن با رنج از آن عبور کرد، را که در انتها به مرگ او می انجامد، نديده می گيرد. قبل از زندانی شدن، عيسی با پای پياده تمام فلسطين را دور زد، و کمتر ديده شده که او در سرحالی کامل باشد. در زمان انتظار به انجام رساندن مأموريتِ سخت و بزرگ خود، عيسی در پنجشنبه شب در باغ جتسمانی درد بزرگی را در جان خود تحمل کرد، همانگونه که لوقای پزشک برای ما به قلم می آورد او عرق خون بر جبين داشت. عرق آغشته به خون يکی از وقايع کمياب است، هنگاميکه هيجاناتِ عميق احساسی بروز می کند نتيجة آن خونی است که از غدد عرق خارج می شود. (نقل قول شده از دکتر ويليام ادواردز، در کتاب خود بنام مرگ روانی عيسی مسيح؛ انتشار سال 1986 صفحة 1455

پس از اينکه عيسی؛ توسط رؤسای کهنه، افراد ارتشی، خادمين هيکل و مشايخ دستگير شده بود، مورد تمسخر قرار گرفت، چشمهای او را بستند و او را کتک زدند. سپس از او سؤال شد: “همه گفتند: پس تو پسر خدا هستی؟ او به ايشان گفت” شما می گوييد که من هستم.” (لوقا22: 70 )، و همه با هم او را نزد پيلاطس بردند، جاييکه او را متهم به فريب دادن قوم و تحريک مردم به ندادن ماليات کردند. او ادعا کرده بود، که مسيحا است و بدين ترتيب پادشاه. پيلاطس عيسی را بيگناه پيدا کرد، و او را نزد هيروديس فرستاد، او متوجه شد که عيسی از جليله است. هيروديس خوشحال شد، که بالاخره عيسی را ديد، زيرا می خواست از او آيتی ببيند. هيروديس از همه چيز و همه حال از او سؤال کرد، اما عيسی به او جوابی نداد. سپس عيسی مسخره شد، به ردايی با شکوه پوشانيده و به پيلاطس برگردانيده شد. پيلاطس به رؤسای کهنه، مشايخ و قوم توضيح داد، که آنها نمی توانند در عيسی جرمی پيدا کنند. بهمين دليل او قصد دارد او را تنبيه کرده و سپس آزاد کند. اما آنها فرياد کشيدند، که پيلاطس بَراَبا را آزاد کند و عيسی را مصلوب نمايد. به اين خاطر بنا به آنچه که آنها خواسته بودند، به ايشان ارزانی کرد

شلاق زدن يکی از قوانين ابتدايي اصلی در مجازات روميان بود. از اين رو شلاقهای کوتاه با شاخه های بافته شدة چرم يا رشته های چرم کاری، داشتند ، که سر آنها به گلوله های کوچک آهنی ختم می شد يا اينکه قسمتهای تيز استخوانی مانند را به آن می بستند، که گوشت بدن را پاره می کرد. که به پشت، کمر، پا شلاق زده می شد. شلاق می بايست شخص محکوم را چنان تضعيف می کرد، که تا به دم مرگ و يا بيهوش شدن می رسيد. پيامد خونريزی شديد از اين شلاق راه را برای يک شُک توسط فشار جاری شدن خون را باز می کرد و ايـن تأيين کننده بود کـه می دانستند تا چه اندازه شخـص روی صلـيب می تواند زنده بماند

سربازان رومی به عيسی آب دهان انداخته، بر سرش زدند و روی سرش تاج خاری فرو کردند. عيسی چنان ضعيف شده بود، که سربازان رومی شمعون ِ قيروانی را مجبور کردند تا صليب او را حمل کند. از آنجاييکه تمامی صليب 150 کيلو وزن داشت که قسمت عمودی صليب بايد حمل کرده می شد، که بين 30 تا 60 کيلو وزن داشت. آنرا بصورت عمودی روی گردن شخص محکوم شده می گذاردند و روی دو طرف شانه شخص می بايست موازنه می داشت. روميها ترجيح می دادند دستهای متهم را روی قسمت عمودی ميخ زنند. در آن وقت همزمان با عيسی مسيح اسنادی يافت شده که نشان می دهد اين ميخها 12 تا 17 سانتيمتر بلندی و 9 ميليمتر ضخامت داشتند با نـوکی بسيار تيز. اين ميـخها به مـچ دسـت زده می شد نه به کف دست. و روميها همچنان ترجيح می دادند پاهای متهمين را نيز ميخ بکوبند

وزن متهم، که از صليب آويزان بود، چنان فشاری درعضلات بين دنده ايجاد می کند که تنفس کردن را بشدت سخت می کند. به همين دليل هوا گرفتن بسيار ضعيف است و برای هوا بيرون دادن احتياج به فشار زيادی بود که تمام بدن بايد بلند کرده می شد، و بهمين دليل فرد مصلوب بايد پای خود را به بالا فشار می داد، و آرنج ها خم شده و شانه می بايست به جلو بيايد. اين عملکرد يعنی تمامی وزن بدن روی پا فشار می آورد و نتيجة آن درد پر شکنجه است. خـم شدن آرنج باعـث گـردش مُچ می شود و بخاطر ميخها که در مچ دست است درد برنده ای ايجاد کرده و چنان فرو می رود که تمام اعصاب اصلی دست را از بين می برد. بلند کردن بدن به آنجا می انجامد که پشت شلاق خورده روی چوب سُمباده نخورده ساييده می شود

عضلات کشيده شده بخاطر دستهای باز شده و بالا برده شده فقط ناراحتی ايجاد می کند. بهمين دليل هر تنفسی تنها حرکتی شکنجه آور و اقدامی خسته کننده و عاقبت آن خفه شدن است.” (از کتاب نويسندة فوق صفحة 1461

زنده ماندن روی صليب بين 3 تا 4 ساعت و يا بين 3 تا 4 روز به طول می انجامد و بستگی به شدت شلاق خوردگی قبل از آن دارد. چنانچه شلاق نسبتا” ملايم باشد، سربازان رومی با شکستن قسمت زانو به پايين به مرگ سرعت می بخشيدند و فرد به خفه گی می رسد. بطور معمول نگهبانان رومی بدن را با نيزه و يا شمشير سوراخ می کردند که اکثرا” نيز از قلب عبور می کرد

در انجيل يوحنا اينگونه با ما در ميان گذاشته می شود: ” چون عيسی سرکه را گرفت، گفت: تمام شد! و سر خود را پايين آورده، جان بداد.” (يوحنا19: 30). برای اينکه در روز سبت بدنها روی صليب نماند، از پيلاطس خواهش شد که پاهای مصلوبين شکسته شود . ” آنگاه لشکريان آمدند و ساقهای آن اول و ديگری را که با او صليب شده بودند، شکستند. اما چون نزد عيسی آمدند و ديدند که پيش از آن مرده است، ساقهای او را نشکستند. لکن يکی از لشکريان به پهلوی او نيزه زد که در آن ساعت خون و آب بيرون آمد.” (يوحنا19: 32- 34

اين ادعايي که عيسی روی صليب “بيهوش شده ” و آنجا نمرده بود و سپس در سردی قبر دوباره به خود آمده، و بعد از آن ضربه های روحی شديد که او از آن عبور کرده بود (در انتها نيز ضربة نيزه که به قلب او فرو شد) دوباره نيروی خود را جمع کرده، در ِدو تا سه تنی قبر را بکناری زد، و پس از آن چهل روز پيروان خود را در اماکن مختلف آن سرزمين مقدس خدمت کرد، فقط خنده دار است. تحقيق وسيع اسناد تاريخی برای قيام او، خدا بودن او را ثابت می کند، و به ما اطمينان می دهد که، توسط ايمان به او، همانگونه که او با صداقت وعده می دهد، حيات ابدی را داريم

 

 

 

This entry was published on February 21, 2013 at 12:19 pm and is filed under Uncategorized. Bookmark the permalink. Follow any comments here with the RSS feed for this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: