arianpersian

شش ساعت بر صلیب

او بیگناه بدنیا آمد.بیگناه زیست اما برای گناهکاران آمرزش و رستگاری را به ارمغان آورد.اما این به بهای گرانی برای خدا تمام شد.او باید اجازه می داد تا این جوان بیگناه به شیوه ای مخوف و دردناک شنکجه شده و بر صلیب مانند یک دزد میخکوب شود.یعنی عیسای مسیح ؛ وعیسای مسیح به این اراده لبیک گفت اما قبل از آن ساعتها بر روی زانوان خود  دعا نمود تا خود را آمادۀ این ساعات نماید و نهایتا آن جام تلخ مرگ را تا به قطرۀ آخر ( بدون اینکه قطره ای از آن باقی بماند ) سرکشید ، او شش شاعت بر صلیب ماند.اطرافیانش که او را به صلیب کشیده بودند هنوز دست از او برنداشته و حتی در بالای آن صلیب دردناک او را مسخره می کردند.اما او که برای انجام ارادۀ الهی به روی زمین آمده بود ،او که ساعتها و روزهای زندگی خود را برای شناساندن آن خدای نادیده صرف نموده بود ،ثانیه هایش را ، حتی در بالای صلیب نیز خدا را به مردم شناساند ،حتی در بالای صلیب از خدا سخن گفت ،حتی در بالای صلیب همانطور که جان از بدنش خارج می شد ،پیام صلح و آرامش الهی را زمزمه نمود.حتی برای دشمنانش که او را مصلوب کرده بودند ،حتی برای آنانی که هنوز به او ایمان نیاورده بودند،آخر مگر او کی بود؟با او در این شش ساعت آخر عمر زمینی او آشنا شوید و بشنوید که چه گفت؟اما قبل از آن اجازه بدهید تا با شما از تنهای هایش سخن بگوییم
 

” ایلی، ایلی ، لما سبقتنی؟”2300269658_e170b55a54

انتظار رهایی در اوج مرگ

 

حالت شما چگونه است وقتی شما در انتظار هستید؟در انتظار و در هوای بیرون آمدن از زیر فشاری کاهنده و خرد کننده؟ در انتظار رسیدن به آسایش؟رهایی؟حالت شما چگونه است وقتی شما امید به پایان انتظار خود را دارید،اما گویی خیال پایان یافتن ندارد که ندارد!؟صبر شما تا چه اندازه است تا انتظار شما برآورده شود؟در آن زمانی که صبورانه در انتظار نجات و رهایی خود هستید به که می اندیشید ؟که هستید؟چه هستید؟… یعقوب روزی در این حال بود آن وقت که از بیم کشته شدن به دستان عیسو برادرش به نزد لابان فرار کرد و روزی که خداوند آن دو را روبروی هم قرار داد.کلام مینویسد :” به نهایت ترسان و متحیر شده ” ( پیدایش 32 : 7 ) و داود بیشک یکی از نادر شخصیتهای کتابمقدس است که شب و روز در انتظار رهایی از ترس و بیمِ کشته نشدن  به دستهای شائول بوده است. داود حال دوران دردناک انتظار رهایی خود را اینگونه وصف میکند:” دل من در اندرونم پیچ و تاب میکند و ترس های موت بر من افتاده است .ترس و لرز به من در آمده است وحشتی هولناک مرا در گرفته است و گفتم کاش که مرا بالها مثل کبوتر می بود تا پرواز کرده استراحت می یافتم.هر آینه بجای دور می پریدم و در صحرا ماوا می گزیدم سلاه.می شتافتم بسوی پناهگاهی از باد تند و از طوفان شدید.” ( مزمور 55 : 5-8 ) سرودهای داود پر است از این کلمات اندوهناک. شما میتوانید صدای گریه های او را که در انتظار رهایی و بیرون آمدن از تاریکی هراس و اضطراب کشنده است را در گوشه و کنار سرود ها و ترانه های غمناک او  ببینید:

-” ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام ای خداوند مرا شفا ده زیرا که استخوانهایم مضطرب ست و جان من بشدت پریشان است پس تو ای خداوند تا به کی؟ای خداوند رجوع  کن و جانم را خلاصی ده.” ( مزمور 6 : 2-4 )

-” ای خداوند چرا دور ایستاده ای و خود را در وقتهای تنگی پنهان می کنی؟” ( مزمور 10 : 1 )

-” ای خدای من ای خدای من چرا مرا ترک کرده ای و از نجات من و سخنان فریادم دور هستی؟” ( مزمور 22 : 1 )

-” شامگاهان و صبح و ظهر شکایت و ناله می کنم.” ( مزمور 55 : 17 )

-” از فریاد خود خسته شده ام و گلوی من سوخته و چشمانم از انتظار خدا تار گردیده است.” (مزمور 69 : 3 )

آیا شما فکر نمی کنید که یوسف تقریبا همین حال و هوا را داشت چه آن موقعی که در ته چاه بود و چه آن موقعی که با دستانی بسته ،پا برهنه بر روی خاک داغ به دنبال کاروان تاجران به بردگی مصر می رفت او که دور شدن از برادران خود را با چشمانی گریان و دلی شوریده و قلبی لرزان رد می زد،برادرانی که آروزی مرگ او را داشتند؟و دانیال موقعی که در ته چاه در میان خرناسۀ شیران گرسنه شب را طی کرد، و  ارمیاء نبی که توسط صدقیا در سیاهچال زندانی بود و ناله ها و ناامیدی بزرگ یحیای تعمید دهنده در زندانِ هیرودیس.تمام این انسانها در سختترین دوران زندگی خود با زمانی رودررو گشتند که گویی باید از میان آن می گذشتند.از این راهروی طولانی تاریک درد.از این کوره راه اضطراب و پریشانی با کوله بار سنگین انتظارِ رهایی که پشت آنان را خم کرده بود.بر ما به هیچ عنوان نوشته نشده که واقعا بر این افراد چه گذشت و آنان چگونه این دوران دردناک و پر انتظار زندگی خود را گذراندند.اما ما صدای آنان را کم و بیش شنیده ایم.آنقدر برای ما نوشته شده تا بدانیم که این افراد آن دوران را چگونه طی کردند تا ما اندکی با واقعیت زندگی آنان آشنا شویم.

احتمال اینکه شما تاکنون در یکچنین فضا و هوایی پر از اندوه و پریشانی نبوده باشید زیاد است ؛جایی که شما درد و عذابی کشنده و گویی بی پایان را به امید آمدن نجات و رهانندۀ خود ثانیه به ثانیه شمرده باشید. گویی ساعتها از کار افتاده باشند.و تنها شما باشید و شما.شما و آتش سوزنده.شما و سقوط شما در عمق دل سیاهی .سیاهی ای بی پایان.بی جواب.اگر در یکچنین اوجی نبوده باشید و آن را نچشیده باشید ، از اینرو احتمال اینکه زبان مرا و عمق احساس مرا برای بیان این پریشانی آدمی درک ننماید بسیار قویست.به این دلیل از شما می خواهم با من به دهکده ای بیایید تا با هم شاهد گریه ها و اندوه بی پایان دو خواهر و برادری که از دست آنان می رفت باشیم.سپس از آنجا به گوشۀ تاریک باغی در دل شب برویم و از آنجا به بالای صلیبی در تپه ای بر جلجتا در ساعت سه بعد از ظهر.

                    روستای بیت عنیا.ایلعازر برادر مریم و مرتا مریض بود.بیماری او بهبود نیافته  و رو به مرگ می بود.از تمامی داروها و تلاش برای بهتر شدن برادر خود کوتاهی نکرده بودند اما ایلعازر گویی جلوی چشمانشان تحلیل میرفت و ایلعازر خود سردی مرگ را می دید که از نوک پنجۀ پاهایش بالا می آمد.امیدی نبود.در تب و دردی جانکاه می سوخت.در آخرین رمقی که در بدنش مانده بود با دستی که لرزان و مرتعش بود مرتا را به رختخواب خود خواند.سرفه امانش را برید.اشک چشمان مرتا را پر کرده بود.موهایش در این چند روز رشته های سفیدی را در خود راه داده بودند. صورتش در هم پیچیده بود ، مریم  اما در گوشه ای سر بر سینۀ خود انداخته و  شانه هایش در سکوت می لرزید.او مرگ برادرش را میدید.و تنهایی ایه غمناک شان  را بعد از رفتن او.مرتا به ایلعازر نزدیک شد.ایلعازر در آخرین رمق خود در گوشهای مرتا پچپچه کرد:” مسیح ” به سرفه افتاد.نتوانست حرفش را تمام کند.سینه اش بشدت می تپید.به روی تشک خود پیچید.و چشمانش از درد بسته شد.مرتا مانند مرغ سرکنده ای از جایش پرید.اولین جوانی که در درگاهی خانه ایستاده  و با غم و اندوه به تن رو به مرگ ایلعازر خیره شده بود را مخاطب قرار داد و گریه کنان با التماس و ناامیدی گفت :” برو مسیح را پیدا کن و به او بگو : ای خداوند آن کسی که تو او را دوست داری بیمار است.” و سینه اش از درد باز شد و با صدای بلند گریه را سر داد.جوان دوید.مرتا با چشمانی اشکبار رفتن او را گویی با آخرین و تنها امیدی که در آن بود دنبال کرد.به نزد مریم رفت.همدیگر را در آغوش کشیدند و گریستند .ناگهان با هم از ته دل نالیدند:” خدایا کجایی؟”

اکنون اجازه بدهید تا با هم از دهکدۀ بیت عنیا از خانۀ غم زدۀ مریم و مرتا که از آن بوی مرگ می آمد  و گویی شمارش معکوس ،هم برای مرگ برادر و هم برای آمدن نجات دهنده شروع شده بود ؛خرین امید به تپه ای در محله ای بنام جلجتا که در آن نه بوی مرگ  که خودِ مرگ بود برویم.ساعت سه بعد از ظهر.تاریکی تمام زمین را فرا گرفته بود.تقریبا دوازده ساعت پیش، او در تاریکی باغی بنام جتسیمانی در گوشه ای خلوت در میان صدای خرناسۀ پطرس و یعقوب و یوحنا به زانو افتاده  و دعا کرده بود.” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” ( متی 26 : 39 ) از کدام پیاله او حرف می زد؟پیالۀ زجر و شکنجه.زجر و شکنجه ای به شیوۀ رومی ها؛یعنی قسی القلب ترین نوع تمامی شکنجه های عصر خود. با بیرحم ترین جلادان اجرای شکنجه .پیالۀ مرگ.مرگ به شیوۀ رومی ها یعنی مرگ عذاب آور بر روی صلیب.و او قبل از اینکه در خلوت خود رفته و به زانو افتد و آن دعا را کند، شاگردش می نویسد :” غم و اندوه بر او مستولی شد ” او خود حال خود را به شاگردانش اینگونه توصیف کرده بود:” جان من از شدت غم  نزدیک به مرگ است،شما در اینجا بمانید و با من بیدار بمانید.” ( متی 26 : 38 )چه تنها بود آن کس که نیازی به کسی نداشت!چه غمناک بود آن کس که شادی را به لبها آورده بود!و چه بی کس ،آن کس که صاحب هستی بود!نوشته های انجیل می نویسند که او تقریبا به مدت یکساعت دعا کرد.و سه بار در میان دعاهای خود از خدا تنها یک چیز را خواست : ” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” اما گویی  شمارش معکوس او برای مرگش آغاز شده بود و او …و او هنوز دلش به آسمان آبی بود. به بوی آتش.بوی ماهی.به صدای امواج دریاچۀ جلیل.به صدای قهقهۀ خندۀ کودکان در کوچه های کفرناحوم. به صدای آواز بره هایی که بدنبال مادرشان می گشتند.به طعم شیرین انجیر.به تابش فرار آفتاب در لابلای شاخه های درختان سپیدار. به خرامیدن در میان انسانها.با آنها در هیاهوی عروسی تا ماتم و عزای آنان بودن.به شنیدن صدای نی چوپان.بوییدن نان داغ.لمس کردن خنکای نسیم بر پوست خود.تشنگی را با آب زلال و خنک چاه فرو نشاندن.دیدن پرواز سبک پروانه ها بر پوست نازک گل ها.به صدای امنیت پارس سگ ها در دل شب.صدای مستانۀ خروس در بامدادان…او باید تمام این را وداع میکرد.برای همیشه.برای همیشه؟…نه! نمی توانست؛ هر چند او خدای متجسّم بود اما انسان هم بود.و از سهم انسانی خود از آن روزی که در بین انسانها زندگی کرده بود به اندازۀ کافی از زیستن با آنان لذت برده و با آنان خو گرفته بود که نتواند به همین سادگی آنان را وداع گوید.بخصوص این یازده نفر را. بخصوص این تعداد زنانی که بمدت سه سال پر از امید به دنبال او آمده بودند.نه !نمی توانست آنان را رها کند.پس بیهوده به شاگردانش نگفته بود که:” :” جان من از شدت غم  نزدیک به مرگ است.” و او در این حال برای ساعتها ماند اما لحظه ای از دلیلی که به آن ساعت رسیده بود پشیمان نگشت.” اکنون جان من در اضطراب است چه بگویم؟آیا بگویم:” ای پدر مرا از این ساعت برهان؟” اما برای همین منظور من به این ساعت رسیده ام.” ( یوحنا 12 : 27 )پس باز نگشت.ناامید نشد.انتظارش را گویی طولانی تر کرد!زیرا به جایی رسیده بود که برای آن بدنیا آمده بود . پس بیهوده ننوشته بود لوقا که :” عیسی در شدت اضطراب و با حرارت بیشتری دعا کرد و عرق او مثل قطره های خون بر زمین می چکید.” ( لوقا 22 : 44 )زیرا از یکطرف دعا کرده بود که : ” ای پدر اگر ممکن است این پیاله را از من دور کن .” و از طرف دیگر دعایش را اینگونه ادامه داده بود که :” اما نه به ارادۀ من بلکه به ارادۀ تو.” یک کشمکش روحانی…خواست تن او.ارادۀ پدر…زیستن او.خواست پدر…شوق ماندن او .طرح الهی پدر…کدامیک؟و او امیدش این بود که خدایش او را می رهاند.امیدش این بود که ” چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی.” ( مزمور 23 : 4 ) دوازده ساعت گذشته بود.ساعت سه بعد از ظهر.و هنوز از خدایش خبری نبود.هنوز آن بالا بود.هنوز در درد بود.هنوز بر بالای صلیب بود. نه ساعت.و آن پیاله .پیاله ای که پدر به او داده بود .( یوحنا 18 : 11 ) پیاله ای موحش و عذاب آور.پیاله ای را که نه تنها رد نکرده بود بلکه آن را تا به آخر سر کشیده بود.بخاطر پدر.اما او کجا بود؟چرا نمی آمد تا او را از این درد رهایی دهد؟از این پوست شکافته شده اش که حشرات سمج بر گوشت او نشسته بودند و نیش خود را در آن فرو کرده بودند.از درد شلاقها که در تالار تنش چرخ میزد و چرخ میزد .از سوزش میخ ها.از تن سرد میخ ها بر استخوانهای ساعد و پاهایش.از سنگینی کشندۀ بدنش که بر روی میخ ها به پایین کشیده می شد و رمقی در او نبود که خود را برای گرفتن تنفسی دیگر به بالا بکشد.از سینه ای که از بی هوایی خفه می شد.و از قلبی که گویی می خواست از سینه اش  بیرون بزند.از مغز یخ کرده اش که در کاسۀ داغ جمجمه اش می جوشید.پس چرا او نمی آمد؟دلش کم کم می گرفت.به غصۀ دلش نیامدن تنها امیدش نیز اضافه شده بود.دلش داشت از او می شکست.اما قبلا دلش شکسته شده بود!اما قبلا همه دلش را شکسته بودند. خانواده اش که او را دیوانه پنداشته بود.مردمی که از او شفا یافتند  و او را فراموش کرده بودند. شاگردانش که او را باور نکرده بودند. شاگردانش که او را ترک کرده بودند. مردمش که او را تحقیر کرده و او را نجس و کافر می دانستند.او که هیچ گناهی نکرده بود.او که هیچ خطایی از او سر نزده بود.جز اینکه همه را دوست بدارد.و پاداش دوستی او؟زجر و عذاب صلیب. ساعت سه بعد از ظهر بود اما هنوز نجات دهنده اش نیامده بود.او که بخاطرش پیاله ای را تا به آخر سر کشیده بود.او که بخاطرش اکنون آنجا بود.پس کجاست؟صدایی نبود.او نبود.پس با آخرین توانی که در خود داشت با دلی شکسته و پر از اندوه و ماتم با صدای بلند فریاد زد:” ایلی،ایلی،لما سبقتنی؟ یعنی :خدایا ،خدایا چرا مرا ترک کردی؟” …این همان صدای داود بود که از دهان نوادۀ او امروز در بالای صلیب بیرون آمده بود.همین فریاد را قبلا داود زده بود آنوقت که خدا را در اوج دردهای خود ندیده بود.بیشک همین فریاد را یوسف زده بود وقتی که با پای برهنه صحرای داغ مصر را طی میکرد.و همین فریاد را ارمیاء زده بود وقتی که در سیاهچال افتاده بود.و دانیال.و یحیی و نهایتا مریم و مرتا وقتی دو روز گذشت و مسیح نیامد.” ایلی ،ایلی،لما سبقتنی؟خدایا ،خدایا چرا ما را ترک کردی؟”…

اکنون از شما می پرسم. شما چه؟کی بود که شما گفتید ” ایلی ،ایلی،لما سبقتنی؟”؟کی بود که شما خدا را در اوج درد و انتظار کشندۀ خود برای بهبودی و جوابتان صدا کردید اما او را ندیدید؟کی بود که شما خود را در تمامی این فشارها و تاریک عذاب آور تنهای تنها دیدید؟من نمیدانم و نمی خواهم بدانم که چگونه از آن خلاص شدید. اما دوست دارم بدانم:

که بودید و چه بودید و چه شدید وقتی طوفان رفت و تاریکی تمام شد و دردها آرام شدند.به چه تبدیل شده بودید؟!ببینید اگر یوسف تا به آخر در درد خود ماند در آخر بعنوان نجات دهندۀ قومش بیرون آمد.داود در پایان دردش شسته شده از گناهان خود بیرون آمد. ارمیاء سرایندۀ راسخ ترین و زیباترین حقیقت خدا،دانیال صبح روز بعد همچنان زانوهایش تنها روبروی خدایش خم شد.یحیی از بیان شریعت خدا و شهادت در راه آن اباء نکرد.ایلعازر پس از چهار روز زنده شد.و مسیح …خود عیسای مسیح در پایان نوشیدن آن پیالۀ عذاب آورش و تحمل تمامی درد طولانی اش آن هنگام که جام مرگ را سر کشید و مرد ،روز سوم زنده برخاست و خداوند الوهیت او را به او بازگرداند.

برای اینکه مسیح به اوج دردهای خود برسد،جایی که فریاد بزند :” ایلی ،ایلی لما سبقتنی ؟” هیچ چیز را قبلا آماده نکرده بود!او تنها می دانست که چه چیز در پیش روی اوست و در انتظار او.آیا می دانست که در ساعت سه بعد از ظهر فریاد ناامید کننده اش تمامی تپۀ جلجتا را می لرزاند؟نه!آیا قبلا آن جمله را آماده کرده بود؟!نه!من و شما نیز هرگز آمادۀ دریافت یکچنین درد و عذابی نیستیم اما در روند زندگی انسانی ما نادیده گرفتن آن خوش باوری ست!من و شما هرگز آمادۀ دریافت یکچنین درد و عذابی نیستیم اما خود را عمدا در یکچنین حالتی قرار دادن دیوانگی ست!سوال اینجاست در پایان این درد و عذاب به که تبدیل شده ایم؟درد و تحمل آن چه حاصلی را برای ما بار آورده است.مسیح بعد از فریاد زدن ” ایلی ، ایلی لما سبقتنی ؟” جان داد.مرد.اما برای اینکه او به آن اوج برسد.ابتدا خود را در راه آن قرار داده بود.سپس خود را آماده کرده بود.آنگاه با عزم به سویش حرکت کرده بود.و در آخر آن پیاله را از دستان پدر گرفت و بی هیچ درنگی تا به قطرۀ آخر آن را نوشیده بود.و حاصل تمامی این حقیقت تلخ مرگ او سرانجامی تماما نوین بجا گذاشت.” اگر چه در ذات خدا بود اطاعت از راه تحمل درد و رنج آموخت  و وقتی به کمال رسید سرچشمۀ نجات ابدی برای همۀ ایمانداران خود گردید .” ( عبرانیان 5 : 8-9 )من و شما چه؟ حاصل تمامی دردها و رنج و عذابی که در زندگی ما که ما را به اوجی میبرد که در آن فریاد می زنیم :” ایلی ،ایلی لما سبقتنی ؟” جایی که خدا را در کنار خود نمی بینیم چیست؟تلخ شدن؟پشیمانی؟ خیال انتقام؟انگاری انتخاب با من و تست.مسیح در پایان تحمل تمامی عذاب های خود رستگاری را برای ما به ارمغان آورد.من و شما در پایان تحمل تمامی دردهای خود چه چیز را به بار می آوریم؟ آیا میتوانیم چون تمامی  این افراد تا به اوج دردهای خود رفته و به پایانی چنین شکوهمند برسیم؟آیا اگر ما تا به آن حد در تحمل سختی های خود پیش نرویم که خدا را در کنار خود نبینیم میتوانیم در پایان شکوهمند خود خدا را در تمامی وجود خود ببینیم؟تنها شما هستید که میتوانید و باید به این سوال پاسخ بدهید.چه زیبا نوشت آن شاگردی که پیاله را از دستان سوراخ شدۀ استاد خود گرفت و آن را تا به آخر نوشید:” خود مسیح با رنج هایی که به خاطر شما کشید برای شما نمونه شد تا به راهی که او رفت شما نیز بروید.”

( اول پطرس 2 : 21 )

 

آنکس که غمخوار دیگران بود در غم خود تنها بود.

 

وقتی خداوند قصد کرد تا انسان را بیافریند ابتدا آدم را از خاک آفرید.تا آن زمان تمامی آسمان و زمین و مخلوقات و زی حیات خلق شده بود .خدا هر موجودی را بصورت زوج آفرید.حتی برای گیاهان.اما آدم را هنوز زوجی نبود.کتاب پیدایش در دلیل ساختن زوج دیگر آدم به نکته ای اشاره می کند که بنظر میرسد از دید ما تا اندازه ای محو مانده است.موسی مینویسد :” و خداوند خدا گفت : خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم.” ( پیدایش 2 : 18 ) خداوند خودش تنها خالق هستی بخش بود.هرگز کسی را در تراز و برابر خود نمی پذیرفت.زیرا او تنها و بیکس است و خالق دیگری جزء او نیست.هر چند خود او تنها بود اما تنهایی آدم را برای او غیر قابل تحمل می دید.او میدانست که آدم نمیتواند بر روی زمین تنها بماند.او می دانست اندوه تنهایی چه عظیم است و کسی را توانای کشیدن آن نیست.پس برای آدم زوجی مناسب خود او آفرید.تا تنهایی آدم را و تنهایی زوج دوم که خلق می شد در جوار همدیگر تکمیل گردد و هر دو در کنار هم به آرامش حضور برسند.بگذریم از اینکه زمانی که گناه  و نااطاعتی آن دو انجام پذیرفت آنها از خدا دور شدند و حتی از در کنار هم بودن خود احساس تنهایی کردند.

               در واقع وقتی به رویدادها و حوادث ثبت شده در تاریخ انسانی در کتابمقدس دقیق می شویم میبینیم که خدا هرگز انسان را حتی با اینکه گناهکار بودند تنها رها نکرد.او همواره به دنبال آنها بود تا آنها را در تنهایی و فشارهای آنان تسکین دهد و یاری رساند.از تنهایی ابراهیم در سن نود سالگی گرفته تا تولد اسحاق .از تنهایی یعقوب گرفته وقتی خبر کشته شدن یوسف را شنید تا ملاقات دوبارۀ او با یوسف.از تنهایی و درد و اشک یوسف که به اسارت می رفت تا مقام شاهزاد گی او.از تنهایی و نالۀ مردم اسرائیل که در اسارت بودند تا رهایی آنان .از تنهایی و درد  و رنجی که موسی برای قوم برد تا دیدن سرزمین موعود .از تنهایی و غم و اندوه نعومی تا تسکین او با ماندن روت .انسان بدون این منبع آرامش دهندۀ الهی  در دردها و غم تنهایی خود بی اغراق از پا در می آمد.اما خود خدا هرگز درد تنهایی را احساس نکرد.او خدا بود.او باید تنها می بود.او به شریک نیاز نداشت و نمی پذیرفت.تا اینکه روزی فرار سید که باید طرح رستگاری الهی خود را بر روی زمین و هستی برای انسان گناهکار اجرا میکرد.برای انسانی که همواره در اندوه  آمال و دردهای خود بود. اندوهی که بابت گناه وارد زندگی او شده بود و اکنون خدا بر آن بود تا آن را برای همیشه در زندگی انسان معنا و مفهوم خاصی بدهد.

                   زکریا پدر یحیای تعمید دهنده ورود خدا بر روی زمین را اینگونه توصیف میکند :” زیرا از رحمت و دلسوزی خدای ما است که خورشید صبحگاهی از آسمان بر ما طلوع خواهد کرد تا بر کسانیکه در تاریکی و در سایۀ مرگ به سر می برند بتابد و قدم های ما را به راه صلح و سلامتی هدایت فرماید.” ( انجیل لوقا 1 : 78-79 ) پطرس شاگرد او مینویسد:” زیرا وقتی ما در بارۀ قدرت خداوند ما عیسی مسیح و آمدن او سخن گفتیم به افسانه هایی که با مهارت ساخته شده اند متوسل نشدیم.زیرا ما با چشمان خود بزرگی ملکوتی او را دیده ایم.” ( دوم پطرس 1 : 16 ) یوحنا شاگرد دیگر او می نویسد :” ما در بارۀ کلام حیات به شما می نویسیم-کلامی که از ازل بود و ما آن را شنیده و با چشمان خود دیده ایم-آری ،ما آن را دیده ایم و دست هایمان آن را لمس کرده است.” ( رسالۀ اول یوحنا 1 : 1 ) پولس رسول می نویسد :” چون او به شکل انسان در میان ما ظاهر گشت.” ( فیلیپیان 2 : 8 ) خوب که به این نوشته های شاهدان عینی نگاه میکنیم و به آن دقیق می شویم در می یابیم که خدا برای اولین بار گوشت و پوست و استخوان گرفت و بین انسان ظاهر شد و نامی گرفت بنام عیسی .یعنی کسی که مردم را از گناهانشان نجات میدهد(متی 1 : 21 )  و او مسیح بود.یعنی مسح شده و برگزیده برای امر پاک کردن گناهان.عیسای مسیح.خدای متجسم.او با انسان زیست. آنقدر که خانه هایشان را یاد گرفت.بالا خانه هایشان را .معابد شان را.جاهای را که بیمارانشان در امید سلامتی منتظر شفا بودند.آنجا که جذامیان بودند.باج گیران بودند.دیو زده ها بودند.و او در بین آنان زندگی کرد.هر زمان برای بهبودی و شفای بیماری نامش را صدا کردند ایستاد و شفا داد و رفت.برگشت و شفا داد و رفت.دیر کرد اما رفت و مرده را زنده کرد.گرسنگان آوارۀ کوه را سیر کرد.نیرو و توان خود را به زنی داد که او را لمس کرده بود.به دختری که مرده بود.به پسری که صرع داشت.هر جا که رفت.شور و شادی و شعف را با خود برد.سه سال. خود را به آنان تقدیم کرد.در یک بیان ساده او با حضور خود در زندگی نیازمندان و دردمندان اطراف خود تنهایی آنان را پر کرد. غم را از آنان گرفت و غمخوار آنان شد.اشعیا مینویسد :” لکن او غمهای ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود.” ( اشعیا 53 : 4 ) با تمام آنچه که داشت از خود و از توان و نیروی خود گذاشت او هرگز برای خودش نبود .گرسنه بود اما  غذا دادن به گوسفندان گمشدۀ اسرائیل را بر گرسنگی خود ترجیح داد.از غم و اندوه مرگ یحیی تنها با قایق به دریا زد تا شاید با خود خلوت کند.اما در اندوهش نیز او را تنها نگذاشتند و از او خواستند تا بیمارانشان را شفا دهد.متی می نویسد :”همینکه عیسی به ساحل رسید جمعیت زیادی را دید و دلش به حال آنها سوخت و مریضان آنان را شفا داد.” ( متی 14 : 14 ) به آنها نگفت : تنهایم بگذارید من در غم یحیی هستم.می دانست یحیی برای چه کشته شد.می دانست او برای چه آنجا بود.و می دانست برای چه مردم آنجا هستند.مکث نکرد.در اندوه خود ماتم نگرفت. دلسرد نشد.آستینش را بالا زد و بیمارانشان را شفا داد.او حتی با اندوه و ماتم آنان ماتم گرفت.با آنان مضطرب شد.مکدر شد.با مریم و مرتا گریه کرد.جانش از عزاداری آنان ریش شد.پس با آنان ماند و تنهایی اندوه آنان را با حضور خود پر کرد.ماتم آنان را به دلگرمی بدل کرد.پس فکر میکنید مریم برای چه عطری گرانبها را بر بدن مسیح اش ریخت و او را تدهین نمود؟

زمان گذشت.چند صباحی بیشتر به عمرش نمانده بود. اکنون در اورشلیم است.در آنجا چند شب قبل از عید فصح برای اولین بار جمله ای از دهانش بیرون آمد که برای شاگردان آنقدر سنگین و گیج کننده بود که هیچکس حرفی نزد.” اکنون جان من در اضطراب است.” ( یوحنا 12 : 27 ) هیچکس از او نپرسید استاد چرا؟شب عید فصح شد.او می دانست چه در انتظارش است.با اینکه جانش در اضطراب بود اما ” او که همیشه متعلقان خود را در این جهان محبت مینمود آنها را تا به آخر محبت نمود.” ( یوحنا 13 : 1 ) جانش در اضطراب بود اما ” از سر سفره برخاسته لباس خود را کنار گذاشت و حوله ای گرفته به کمر بست. بعد از آن آب ریخت و شروع کرد به شستن پاهای شاگردان و خشک کردن آنها با حوله ای که به کمر بسته بود.” ( یوحنا 13 : 4-5 ) جانش در اضطراب بود اما به شاگردان دلگرمی و آرامش داد.امید داد.نور داد.” در خانۀ پدر من منزل های بسیاری هست اگر چنین نبود به شما می گفتم من می روم تا مکانی برای شما آماده سازم پس از اینکه رفتم و مکانی برای شما آماده ساختم دوباره می آیم و شما را پیش خود میبرم تا جائیکه من هستم شما نیز باشید.” ( یوحنا 14 : 2-3 ) سپس شام شان را خوردند.نیمه های شب بود.از آن بالاخانه بیرون زدند.سکوت.سکوتی مرگبار در تمام طول راه حاکم بود.هیچ کس حرفی نزد.او هیچ نگفت.نایستاد.مستقیم به بالای کوه زیتون و به باغی بنام جتسیمانی رفت.متی شاگرد مسیح و مرقس که انجیل مسیح را از روایت پطرس شاگرد دیگر مسیح نوشته است هر دو از دید بنده به نکته ای اشاره میکنند که جالب است به آن نگاهی داشته باشیم. متی می نویسد :” در این وقت عیسی با شاگردان خود به محلی به نام جتسیمانی رسید و به آنان گفت :” در اینجا بنشینید ،من برای دعا به آنجا می روم.” او پطرس و دو پسر زبدی را با خود برد.” ( متی 26 : 36 – 37  ) و مرقس می نویسد :” وقتی به محلی بنام جتسیمانی رسیدند عیسی به شاگردان فرمود :” وقتی من دعا میکنم شما در اینجا بنشینید .” و بعد پطرس و یعقوب و یوحنا را با خود برد.” ( مرقس 14 : 32 و 33 ) سه شاگرد خود را از آن یازده جدا کرد.آنها را با خود به جلوتر برد.سپس متی می نویسد :” غم و اندوه بر او مستولی شد و به آنان گفت( به کی؟ به سه شاگردی که با او بودند.):” جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است شما در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.” ( متی 26 : 37-38 ) و مرقس می نویسد :” عیسی که بسیار مضطرب و دلتنگ شده بود بایشان فرمود( به کی؟به سه شاگرد که با او بودند.) ” از شدت غم و اندوه نزدیک به مرگ هستم شما این جا بمانید و بیدار باشید.” ( مرقس 14 : 33-34 ) مسیح به هشت شاگرد دیگر نگفت که دلش در اضطراب است.نگفت دلتنگ است.نگفت غمگین است.نگفت با من بیدار بمانید.نگفت جانم از اندوه نزدیک به مرگ است. به آنها نگفت به آن سه شاگرد گفت.همان سه شاگرد.سه شاگردی که در جاهای مهمی با او بودند.و یکی از آن سه نفر پطرس بود.پطرسی که آن شب گفته بود حاضر است برایش بمیرد.دومی یوحنا بود ،یوحنایی که بقول خود او ” عیسی او را دوست می داشت.” چرا آن سه نفر؟ شاید او امیدی به آن هشت نفر نداشت تا غم و اندوه و تنهایی او را درک کنند.یکی از آنها که در حال حاضر او را به سی  نقره فروخته بود.می ماند آن سه نفر.همان سه شاگرد.سه شاگردی که از همه به او نزدیکتر بودند.او تنها بود.خدای در جسم تنها بود.و برای اولین بار تنهایی اش برایش قابل تحمل نبود.برای اولین بار خدا نمی خواست تنها باشد.برای اولین بار غمش بر او سنگینی میکرد. او که سه سال غم و اندوه تمامی دنیا را بر خود کشید و آنان را آسایش داده بود او که سه سال ماتم را از آنها گرفته و شادی را به آنان داده بود او که سه سال تنهایی کشندۀ آنها را با حضور کلمات روحانی و تعالیم آسمانی اش پر کرده بود.اکنون در دل تاریکی شب و در زیر صدای جیرجیرک ها ، زوزۀ شغالها و پارس سگها ، نسیم خنک و بوی مستانۀ زیتون اندوه تنهایی داشت او را از پا در می آورد و او گویی امیدش به سه شاگرد بود تا تنهایی و اندوه اش را نه با او بکشند نه با او به ماتم بنشینند. نه با او گریه کنند.تنها با او دعا کنند.همین.برای اولین بار گویی خدا به انسان نیاز داشت.چه شد؟آیا آنکه گفته بود حاضر است برای او بمیرد یا آنکس که عیسی او را دوست می داشت با او و برای او در دعا ماندند؟متی مینویسد:” بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید آنان خوابیده اند.” دلش شکست.دلش از این بی وفایی یارانی که بنا بود به او وفادار بمانند شکست.به آنان فرمود:” آیا هیچ یک از شما نمی توانست یک ساعت با من بیدار بماند؟” ( متی 26 : 40 ) مرقس می نویسد :” عیسی برگشت و ایشان را در خواب دید پس به پطرس گفت( چرا پطرس؟چون این پطرس بود که چند ساعت پیش به او گفته بود که حاضر است برای او بمیرد) ” ای شمعون خواب هستی؟ آیا نمی توانستی یک ساعت بیدار بمانی ؟”( مرقس 14 : 37) و این سه بار تکرار شد و آن یارانی که بنا بود تا برای او بمیرند نتوانستند حتی برای یکساعت با او،در تنهایی او در اندوه و اضطراب او ، با او بمانند ؛و او که غمخوار دیگران بود در غم خود تنها بود.و آنزمان که عرق این اضطراب و هراس تنهای اش و اندوهش به قطرات خونی مبدل گشت تنها بود.آنگاه که محکم در فشاری وحشیانه او را بستند تنها بود. راهی را که با شاگردانش آمده بود اکنون داشت تنها بازمی گشت ،تنها در میان توهین ها و لعنت و خنده های مسخره کننده.تنها در زندان خانۀ کاهن اعظم .تنها در درد و سوزش سیلی ناجوانمردانه ای که بر صورتش خورد.چشمانش را که بستند تنها بود.تنها در شش دادگاه و تنها در زیر شلاق های ناجوانمردانه .بر بالای صلیب تنها  و در اوج درد و مرگ خود  نیز تنها  بود.” ایلی،ایلی لما سبقتنی؟”

اشتباه نکنید گفتگو این نیست که ما باید در غم های خود تنها باشیم و آن را تحمل کنیم و مانند درویشان و تارکان دنیا ریاضت بکشیم.نه!مسیح به تمامی ما وعده داده است که هرگز ما را تنها نمی گذارد و با ما خواهد بود.” زیرا خداوند تا به ابد او را ترک نخواهد نمود زیرا اگر چه کسی را محزون سازد لیکن بر حسب کثرت رافت خود رحمت خواهد فرمود.” ( مراثی ارمیاء نبی 3 : 31 -32 ) پولس رسول مینویسد که خدا خارج از تحمل ما بر ما فشار وارد نمیکند .مسیح به شاگردان گفته بود هر گاه دلهای تان مضطرب شد ” به خدا  توکل نمائید و به من نیز ایمان داشته باشید.” ( یوحنا 14 : 1 ) اصولا یک مسیحی هرگز تنها نیست.به یاد داشته باشید او که تنهایی انسان را پر کرد در اندوه خود تنها گشت تا ما در اندوه خود هرگز تنها نباشیم.یک مسیحی تثلیث مقدس را در درون خود دارد که دنیا با تمام ثروت و عظمتش یارای مقابله با آن نیست.اما آنچه یک مسیحی را از خاک به روح تبدیل میکند این است که به قوت و یاری نیروی تثلیث مقدس در اوج تنهایی اندوه خود و فشار خرد کننده با قوت مسیح و روح خداوند و یاری از کلام مقدس پایداری نماید و چون خداوند و نجات دهنده اش با اینکه یاران به اصطلاح وفادارش او را تنها گذاشتند اما او در اوج درد و اندوه و ماتم خود اجرای ارادۀ خدا را با تمام قدرت و توانش از صمیم قلب خواست و به خواسته اش وفادار ماند.او مصیبت و اندوه خود را با دانش و علم جلال دادن  خدا و بلند کردن نام او حتی در دردها و اندوه خود ،تحمل نمود.و چون اینگونه شد :” خدا او را بسیار سرافراز نمود و نامی را که مافوق جمیع نام هاست به او عطا فرمود تا این که همۀ موجودات در آسمان و روی زمین و زیر زمین با شنیدن نام عیسی به زانو در آیند ” ( فیلیپیان 2 : 9-10 )

می پرسید تکلیف ما چیست؟پطرس شاگرد مسیح همانی که نتوانست یک ساعت با استادش بیدار بماند و او را تنها گذاشت سالها بعد در نامۀ خود نوشت:” مگر خدا شما را برای همین برنگزیده است؟خود مسیح با رنج هایی که به خاطر شما کشید برای شما نمونه شد تا به همان راهی که او رفت شما نیز بروید.” ( اول پطرس 2 : 21 ) و همین شاگرد روزی که وارونه مصلوب گشت درد و مرگ آن را چون استادش به تنهایی تحمل نمود و به همان راهی رفت که استادش رفته بود.                                                   

              شش ساعت بر بالای صلیب

” ساعت نه صبح بود که او را مصلوب کردند…در ساعت سه بعد از ظهر… عیسی فریاد بلندی کشید و جان داد.”

( انجیل مرقس 15 : 25 و 34 و 37 )

 

کی بود آخرین بار بدلیل اینکه هیچ گناه و جرمی  مرتکب نشده بودید اما حق و امتیازات شما را تماما پایمال کرده بودند؛ آرام ماندید و هیچ زبان به شکایت نگشودید؟

تاریخ اسناد و نوشته هایی خونبار از انتقام مظلومان دارد!چقدر شاعر بزرگ فارس حافظ زیبا گفت که :”وای به روزی که گدائی غنی شود ” . آنانی که روزی مظلوم واقعه گشتند ، به هر دلیل ،به محض اینکه قدرت را به دست گرفتند ،خوفناکترین انتقام خود را از کسانی که روزی آنان را تحت ستم داشتند به فجیع ترین وضع گرفته اند.بازگشت مسیحیانی که تا سیصد سال اول ،تحت شکنجه و آزار رومیها و بیگانگان دیگر قرار می گرفتند ،آنگاه که کنستانتین امپراطور روم، مسیحیت را تنها آئین رسمی سرزمین خود اعلام کرد و آزادی بیحد و اندازه ای که کلیسا به دست گرفت ،روزی که شکنجه شده، شکنجه گر شد به همان اندازه خونبار بوده که بازگشت حضرت محمد از مدینه به مکه.

من سوال خود را یکبار دیگر تکرار میکنم:کی بود آخرین بار که تحت ظلم و ستمی که مستحق آن نبودید قرار گرفتید اما نه زبان به شکایت گشودید و نه خیال انتقام در سر پروارندید و نه تنها این، بلکه به دشمنان و ستمگران و شکنجه گران خود نگاه کردید و از خدا خواستید که :خداوندا اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه میکنند.”

آیا فکر میکنید این یک افسانه  و رویاست که شکنجه شده ،شکنجه گر خود را ببخشد؟

نه! این فکر را نکنید ما کسی را می شناسیم که این را گفت؛ درست در شش ساعت آخر عمر زیبا و پربار و کاملا بی گناه خود در دردناکترین نوع مرگی که تاکنون بشر بخاطر میاورد.و این شخص کسی نیست بجز تنها نجات دهندۀ ما عیسای مسیح.

با بررسی چهار انجیل معتبر و بجا مانده برای ما ( هر چهار انجیل نه انجیلی گوناگون و ضد و نقیض بلکه چهار قلم، چهار نگاه ، چهار فکر با چهار انسان متفاوت می باشد که یک رویداد مشترک یک واقعۀ انجام شده در بارۀ یک شخص ، یک زندگی ، بیان و رساندن یک پیغام کلی میباشد) به این نتیجه رسیدم که در پایان زندگی عیسای مسیح نجات دهندۀ ما همانطور که همه چیز با مهربانی و گذشت و بخشش و فروتنی آغاز شده بود ،همانطور نیز تمام شد.در اوایل انجیل میخوانیم که عیسای مسیح به شاگردانش می گوید :

” دشمنان خود را دوست بدارید و برای کسانیکه به شما جفا می رسانند دعا کنید.”

(از متی 5 : 44 )

شاید از خود پرسیده ایم که  آخر چطور چنین چیزی ممکن است؟ و یا  وقتی که خواندیم :

” اگر کسی بر گونۀ  راست تو سیلی میزند گونۀ دیگر خود را بطرف او بگردان.”  (متی 5 : 39 )

برای درون انتقام جو و کینه ورز ما این پیام پیامی نادرست مینمود! و به این باور بودیم که کسی قادر نیست آن را عملی کند!اما هر چه به پایان انجیل نزدیک میشدیم می دیدیم که گویندۀ آن جملات به گفته های خود عمل کرده و فقط حرف و شعار نداده و ما تمام آن را با پوست و گوشت خود لمس نمودیم.

در جریان مطالعات خود  روزی به نتیجه ای بسیار شگفت انگیز دست یافتم  که ارتباطی زنده با مبحث ما دارد . در خلال نوشته های انجیل مطلب بسیار جالبی توجه مرا به خود جلب نمود.آمدم شش ساعتی که عیسای مسیح در بالای صلیب بود تا جان بدهد را از هر چهار انجیل برداشته و کنار هم قرار دادم.دیدم که در این شش ساعتی که عیسای مسیح بر بالای صلیب بود او مجموعا هفت جمله بکار برد و وقتی که به این هفت جمله دقت کردم خود را در زیباترین و پر شکوه ترین پایان زندگی جسمانی یک انسان دیدم.انسانی که بر روی زمین آمد تا چنین پایانی پر شکوهی را نصیب همۀ ما کند.

بیایید تا با هم به این آخرین جملات مسیح در شش ساعتی که بر صلیب بود تا جان خود را برای پرداخت جریمۀ گناهان من و تو بدهد ،دقت کنیم.

(مرتب بودن جملات از دید بیان آن یک برداشت  تقریبی می باشد.)

 

جملۀ اول :                 به نقل از انجیل به قلم لوقا ؛تازه لباسهای او را از تنش کنده بودند و با سه میخ بزرگ آهنین که باید وزن یک انسان را تحمل میکرد، دو تا روی کف دستهایش و یکی روی پاهایش کوبیدند و او را بر صلیب بلند کردند.آیا درد میخ ها را لمس میکنید؟ ( تصور کنید آخرین باری که میخی به کف پای شما رفته بود!) و این را هرگز فراموش نکنید آن انسان بالای صلیب با سه میخ آهنین بر استخوانهای خود ، هیچ اما هیچ گناه و جرمی را مرتکب نشده بود که لایق این درد جانکاه می بود و یا حتی گذرش از جلجتا باشد! دلیل تمام دردهای او ما بودیم.دلیل مصلوب شدنش گناهان ما بود.بخاطر ما ،او آن بالا رفته بود و بخاطر ما ،میخ ها را بر گوشت و استخوان خود پذیرفته بود.نه تنها بخاطر ما این مرگ خوفناک را پذیرفته بود اکنون بخاطر ما داشت توهین ها و بد دهنی ها  را نیز تحمل میکرد.شما اگر بجای او بودید چه میکردید؟چه می گفتید؟…” عیسی گفت ” ای پدر ، اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند.” ( لوقا 23 : 34 )

آیا فکر میکنید که مسیح این جمله را همینطوری گفت؟خیر.او این یادگار زندۀ بخشش دشمنان خود را در اوج درد و مرگ ، چون مشعل فروزانی به دست پیروان خود داد تا آنان نیز امروز به دستان ما بدهند.ببینید شاگرد مسیح را:

” وقتی استیفان را سنگسار میکردند او با فریاد گفت:” ای عیسی ،ای خداوند ،روح مرا بپذیر.” سپس به زانو افتاد و با صدای بلند گفت :” خداوندا این گناه را به حساب ایشان نگذار .” این را گفت و جان سپرد.” ( از نامۀ اعمال 7 : 59-60  )

 

جملۀ دوم :               مجددا به نقل از انجیل لوقا : دو جنایتکاری که با مسیح مصلوب شده بودند در دردی شبیه درد عیسای مسیح بودند.دزد اولی با طعنه به او می گوید:” مگر تو مسیح نیستی ؟خودت و ما را نجات بده.” میدانی چیست آدم بد طینت تا بمیرد بد طینت است!اما دزد دومی او را ملامت میکند ” از خدا نمیترسی؟تو و او یکسان محکوم شده اید.در مورد ما منصفانه عمل شده ،چون ما به سزای اعمال خود میرسیم.اما این مرد هیچ خطایی نکرده است.” و گفت: ” ای عیسی ، وقتی به سلطنت خود رسیدی مرا بیاد داشته باش.”( کمی اینجا تحمل کنید!شما دارید فشار و کشیده شدن تمامی وزن سنگین خود را بر سه تا میخ آهنین با دردی موحش تحمّل میکنید ،آخرین لحظات زندگی خود را می گذرانید.اینجا دیگر جایی برای رهایی شما نیست .اینجا آخر خط است.چه چیزی را به یاد خواهید داشت؟ چه چیزی را سعی خواهید کرد بیاد بیاورید؟مگر غیر از تالارهای درد!ستون های آهنین زجر! و عمق سیاه مرگ که پنجه های سرد اما زمخت و کریه اش هر لحظه به شما نزدیکتر می شود ؟ شما در آن لحظه اگر چنین جمله ای را بشنوید که :مرا بیاد داشته باش.چه جواب می دهید؟بی اعتنا؟ساکت؟ گنگ ؟نالۀ دردناک ؟در آن لحظه به چه چیز فکر میکنید؟آیا به غیر از فکر کردن به خودتان به دردهای خودتان ؟)  “عیسی جواب داد :” خاطر جمع باش ،امروز با من در فردوس خواهی بود.”

عیسای مسیح در آخرین لحظات زندگی خود حتی در اوج درد جانکاه خود که عقل و هوش که هیچ!سخاوت و بخشش را در خود ذوب می کند نیز از نجات دادن گناهکاری به زیباترین شیوه کوتاهی نکرد.

دزدی را (!)در بالای صلیب در آخرین دقیقه های عمر خود با خود به بهشت میبرد.او حتی در آخرین لحظۀ عمر زمینی خود از نجات دادن یکنفر کوتاهی نکرد.او که در تحمل درد صلیب بود.او که داشت جان از بدنش خارج میشد.نمی توانست ببیند که شخصی در آخرین فرصتی که خداوند به او داده تا حقیقت را اعتراف کند ،ان را بازگو کند اما مزدی نصیبش نگردد!مگر او به غیر از این به زمین آمده بود؟مگر او نیامده بود تا مرده گان را زنده ،کوران را بینا،و کران را شنوا سازد؟ آن دزد یکی از آنها بود.کاش مسیح را قبل از این ملاقات میکرد تا بتواند توبه کند .اما برای عیسای  مسیح آن بهترین فرصت بود.زیرا او در آن بالا برای گناهان آن دو دزد نیز مصلوب شده بود! تا آنان نیز به توبه برسند و به او ایمان بیاورند.و آن دزد به آن نقطه رسید و مسیح آن را دریافت و او را با خود به بهشت برد.وه ! چه گذشتی!…وه ! چه محبتی!…وه! چه لحظه ای!…وه! چه صلیب شکوهمندی!

 

جملۀ سوم :                    به نقل از انجیل به قلم یوحنا،می خوانیم که عیسای مسیح از بالای صلیب به پایین نگاه کرد.مادرش، خواهرش مریم و مریم مجدلیه و تنها شاگردش یوحنا را دید(چرا فقط یوحنا؟ اگر بخاطر داشته باشید آن شبی که عیسای مسیح را در باغ جتسیمانی بازداشت کردند تمام شاگردان فرار کردند.از آن دوازده شاگرد ،یهودای اسخریوطی خود را بدلیل تسلیم کردن استادش به دشمنان با طناب خفه کرد و یازده شاگرد دیگر همه فرار کردند .در بارۀ یوحنا ،دو احتمال قویست،یا یوحنا آن شب دورادور مسیح را دنبال کرد و دورادور با مسیح ماند تا ساعتی که او را مصلوب کردند در آنجا حضور داشت .یا اینکه بعدا حوالی صبح زود ، زیرا میدانستند که اعدام او صبح زود انجام خواهد گرفت،به همراه مادر و خواهر مسیح و مریم مجدلیه از ترس شناسایی نشدن توسط سربازان و سران یهود در پوشاک بلند زنانه که مرسوم بود ،تا پای صلیب رفته بود.) که شاهد مصلوب شدنش بودند.چه زجر و چه خنجر سختی در پهلوی مریم ،مادر مسیح بود! و او داشت در اشک و آه جملۀ شمعون پیر را بیاد می آورد : “این کودک برای سقوط و یا سرافرازی بسیاری در اسرائیل تعیین شده است و آیتی است که در رد کردن او افکار پنهانی عدۀ کثیری آشکار خواهد شد و در دل تو نیز خنجری فرو خواهد رفت.” (لوقا 2 : 34-35 )در آن حال مسیح چه فکر میکرد؟شما اگر بودید چه فکر میکردید؟تاسف؟شرمنده گی؟شکست؟و خجالت از نگاه کردن به مادری که تو را زائیده بود؟آیا شما در آن زمانی که زجر سختی را بابت میخ ها که تمام سنگینی بدن شما را روی خود داشتند و بدن شما که به پایین کشیده می شد و شما خود را آویزان بر سه میخ می دیدید، حرفی برای گفتن داشتید؟چه حرفی را ممکن بود به مادرتان بزنید؟و به جوانی که تمام امید و رویاهای خود را به پای شما ریخته بود تا روزی شاید با شما بر اسرائیل حکومت کند اما اکنون شما را می دید که در حال جان دادن هستید و او جان دادن تمام آرزوها و امیدها و باور خود را می دید،شما چه حرفی برای گفتن به این جمع داشتید؟

” وقتی عیسی مادر خود را دید که پهلوی همان شاگردی که او را دوست میداشت ایستاده است ،به مادر خود گفت:” مادر،این پسر تو است.” و بعد به شاگرد خود گفت:” و این مادر تو است.” ( یوحنا 19 : 26-27 )

من شک ندارم که عین همین گفته در بارۀ مریم خواهر نا تنی مسیح و مریم مجدلیه صدق میکرد:” مریم ،این خواهر تست !” و بعد به مریم مجدلی نگاه میکرد و میگفت : ” مریم ،این خواهر تست.” اینجاست که مرزها در هم میریزید و دیگر نام و نسبت جایش را به محبت و همدردی با هر کسی وبا هر نام و هر نسبتی می دهد.اینجاست که

مهر و فیض و محبت مسیح حدود خود را از نسبت مادری و شاگردی به  فرزندی و مادری ،خواهری و برادری  گویی در یک بعد جهانی میدهد.دیگر نه رنگ ،نه نژاد و نه نسبت ها اهمیت دارد. ما یکی خواهیم شد در یک بدن ، یک  پیمان ، یک نجات ، یک حیات جاودان ، یک رستگاری  و یک ایمان ؛ یگانه خواهیم شد.

           اما چقدر زیبا حتی مسیح در بالای صلیب به فکر نگرانی و غم های نزدیکان خود بود.او می دانست که آنها طاقت دوری او را نخواهند داشت.اما او به آنها گویی نگرشی تازه میدهد ،او گویی حتی در حال مرگ درس نمونه زیستن را به آنها میدهد.مسیح گویی به آنها می گوید:

” ببینید !من باید می رفتم .من به شما گفته بودم اما شما آن را نمی فهمیدید.حالا که اینجا هستم و در حال انجام ارادۀ خدایم هستم ،برای من گریه نکنید.مادر!فرزندت را میخواهی،یوحنا فرزند تست از او مراقبت کن همانطور که از من کردی.

یوحنا! استادت  را میخواهی،ماموریتی بزرگتر به تو میدهم ،محبتی را که به تو دادم در این زن انجام بده و او را چون مادرت نگهداری کن.”

 

جملۀ چهارم:                     در انجیل به قلم متی و مرقس جمله ای از دهان عیسای مسیح در بالای صلیب بیرون میاید که تاکنون پس از گذشت دوهزار سال ،سوالات و تفسیرهای  زیادی را به خود اختصاص داده است.اما هیچکدام از مفسرین نتوانسته اند کاملا به جواب خود قانع باشند!و پاسخ خود را تقریبی می دانند.آن چه جمله ای بود که مسیح گفت؟

” از ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر تاریکی تمام زمین را فرا گرفت.نزدیک ساعت سه عیسی با صدای بلند فریاد کرد:” ایلی،ایلی، لما سبقتنی؟” یعنی :” خدای من،خدای من ،چرا مرا ترک کردی؟” (متی 27 : 45-46) و ( مرقس 15 : 34 )

یکبار دیگر عیسای مسیح که الوهیت خدایی داشت و تمام انجیل آن را با ایه های متعدد ثابت می کند ؛یکبار دیگر چهرۀ انسانی خود را به ما نشان میدهد.

چند بار شما در مخمصه و دشواری قرار گرفته اید و فکر کرده اید که ” پس خدا کجاست تا بداد من برسد؟”.خب!مسیح هم دقیقا همین احساس را داشت.بنظر من این فریاد مسیح نه به این دلیل بود که مسیح از خدا می پرسد که چرا او آنجاست؟ و چرا او را تنها گذاشته؟بنظر من مسیح داشت این را فریاد میزد که ” خدایا من در درد و عذاب می سوزم ،لطفاً جانم را هر چه زودتر بگیر ،چرا مرا ترک کردی و جانم را نمی گیری؟” اما او می بایست آن جامی را که در باغ جتسیمانی از دست خدا گرفته بود تا جرعۀ آخرش بنوشد.این جام تلخ و زهر آگین را.تا شالوده و اساس معنای پرداخت کفاره یعنی پرداخت جریمۀ گناه به خدا کامل شود؛تا ما دیگر به خدا مقروض نباشیم ،تا بتوانیم با دلیری و بی شرمنده گی به حضور او بیاییم و او را

” ابا!”   یعنی ” پدر !” خطاب کنیم.و او این را بخوبی میدانست.

اگر مسیح بعد از گفتن این جمله  جان میداد کمی همه چیز به زیر سوال میرفت.اما او با بیان این جمله مرگش را مهر و موم نکرد تا تمامی ماموریتش در آخرین لحظه به زیر تاریکی رود.که این نیز خود مجددا به عظمت مرگ او در بالای صلیب می افزاید.

 

جملۀ پنجم:                    به نقل از انجیل به قلم یوحنا ،کمی بعد از انکه به مادر و شاگردش ماموریتی جدید میدهد. و بعد از فریاد ” ایلی ،ایلی،لما سبقتنی؟” گویی برمیگردد به چمبرۀ درد خود.آنجا که او بود و او.جایی که هیچکس نمی خواست انجا باشد.حداقل نه بی گناه ! اما او بی گناه بود و آنجا بود.مگر نه اینکه او برای امروز و برای چنین ساعتی پا به دنیا گذاشته بود؟او که انسان بود و از رحم زنی که اکنون در پای صلیبش او را با چشمانی اشکبار می نگریست ،بدنیا آمده بود.به جایی که متعلق به آن نبود.اما ملحق به آن شد تا ژرفتر ین و پر فیض ترین ارادۀ خدای خود را یکبار آن هم برای همیشه تمام کند.آری او خدا بود.چهرۀ ندیدۀ خدا.هر چه که تو میخواستی از خدا بدانی کافی بود تا او را بیابی و او را بشناسی.اما برای اینکه با ما شود و از ما شود تا ما را درک کند و نیاز ما را با پوست و گوشت خود ببیند ،برای اینکه بعد از پایان ماموریتش در بالای صلیب به ما بتواند توان پیروزی بر وسوسه های انسانی ما را بدهد پس باید انسان می شد.و شد. و چون انسان نیاز داشت تا سوزش درد و ریزش عرقهای شور بدن را در تابش داغ آفتاب تحمل کند.پس بعد از اینکه فریاد میزند:” ایلی،ایلی،سبقتنی؟” “خدایا ، خدایا چرا مرا ترک کردی؟ ” گویا برمیگردد بر دردی که باید تحمل میکرد و او این را بخوبی میدانست.

” بعد از آن وقتی عیسی دید که همه چیز انجام شده است.گفت : ” تشنه ام “

 

جملۀ ششم:                    در اوج درد چه کسی را تنها با خود می بینیم تا خود را به او بسپاریم؟چه کسی را نام میبریم تا تمام خود را ،تمام وجود خود را به دستان او دهیم و حاضر باشیم تا او ما را به آنجایی که خود میخواهد ببرد؟ما خود را به دست چه کسی می سپاریم تا هر آنچه که او برای ما در نظر دارد انجام دهد؟اعتماد خالص و بی ریای ما به کیست؟ایا شما کسی را دارید که  تمام خود را ،روح خود را به او

بسپارید ؟بی سوالی،بی پرسشی،بی شکی که به کجا میروید ؟

 

به نقل از انجیل به قلم لوقا می خوانیم که درست در همان حوالی ساعت سه بعد از ظهر که مسیح داشت جان میداد او با فریاد بلندی گفت:

” ای پدر ، روح خود را به تو تسلیم میکنم.”

یادتان میاید که گفتیم جملۀ مسیح :” خدای من چرا مرا ترک کردی؟” دلیل بر رو گردانی و انکار به وجود خدا از طرف مسیح نبود. فقط اعتراف به دردی بود که او داشت تحمل میکرد.الان که این جمله را میخوانیم درک میکنیم که هنوز ارتباطی زنده و یگانه بین پسر و پدر وجود دارد و هنوز پسر وجود پدر را درک میکند.هنوز او، او را میبیند و می خواهد که خود را ،روح خود را به دستان او بسپارد.چه اعتماد عظیمی در این اوج سیاهی و درد!چه پناهگاه مطمئنی!اگر تو از من خواستی تا برای انجام ارادۀ تو مصلوب شوم ،من میدانم که بیهوده نبوده است.و من میدانم که در نزد تو جای دارم.” حتی اگر از درۀ تاریک مرگ نیز عبور کنم هرگز نمی هراسم.”

من میدانم آنچه را که تو از من خواستی با شوق و میلی بی نظیر آن را انجام داده ام و خواست و ارادۀ تو را برآورده ام و به کمال رسانده ام.پس مسیح آخرین جملۀ خود را در بالای صلیب بیان نمود.و با بیان آن نه تنها مرگ خود را مهر و موم کرد بلکه نقشه و ارادۀ خدا را نیز همینطور.

 

 

جملۀ هفتم:                  به نقل از انجیل به قلم یوحنا آخرین جمله از دهان عیسای مسیح خارج میشود و همه چیز را از آن زمان تا الان برای ما و دنیا مهر و موم میکند. ” وقتی عیسی به شراب لب زد گفت: ” تمام شد.” بعد سر بزیر افکنده جان سپرد.”   ( انجیل یوحنا 19 : 30 )                           

وقتی عیسای مسیح گفت : ” تمام شد.” در واقع گویا او گفت ” تمام وعده ها ،تمام شریعت، تمام قوانین، تمام راه رستگاری،تمام آن راهی که به خدا میرسد،تمام تفسیرهای خداشناسی،تمام آمدن پیامبری دیگر از هر قوم و هر سرزمینی،تمام آمدن دینی جدید، تمام نیاز انسان به فرستادۀ دیگر از طرف خدا:

                                ” تمام شد.”

          یعنی :

” تمام بدهی پرداخت شد.

” ماموریت انجام شد.من آخرین بودم.و آخرین می مانم.در پی آمدن پیامبر دیگری نباشید.تمام شد.”

 

دوست من که تا به اینجا آمده ای:

تمامی هفت جملۀ پر معنا و عظیم عیسی مسیح که در بالای صلیب گفته شد ،ثابت کنندۀ مهر و محبت جاودانۀ اوست.محبتی که تنها در حرف نماند بلکه تا پای مرگ عمل کرد.حتی پنجه های مرگ نتوانست این پاکی و خلوص را از ان بگیرد.حتی بر بالای صلیب.

او بر بالای صلیب با بخشش دشمنان خود دردش را آغاز نمود، بخاطر ما.

او بر بالای صلیب تمامی آنچه را که من و تو نیاز داریم تا خدا را بشناسم و پاک و مقدس بمانیم را  با آخرین جمله ای که بیان نمود پایان رساند و به زندگی خود در این دنیا خاتمه داد.او گفت : ” تمام شد.” بخاطر ما.

خدا را سپاس می گوییم که همین مسیح بعد از مردن بر بالای صلیب برای همیشه مدفون نماند تا ما امروز به فرستاده و پیامبری مرده اقتداء کنیم.

اشک های خود را پاک کن مریم!اشک های خود را پاک کن یوحنا!او بعد از سه روز زنده میشود و پیروزمند صلیب میگردد تا همین پیروزی بر مرگ و ترس از مرگ را نصیب شما کند.آمین.

This entry was published on March 5, 2013 at 7:02 pm and is filed under Uncategorized. Bookmark the permalink. Follow any comments here with the RSS feed for this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: