arianpersian

داغ از دست دادن پدر 2

چی بنویسم واسه تو تا بدونی چه حالیم؟

چطور پنهون کنم بغض تو نوشتهام که نشکنه دلت؟چطور باید غم چشمامو از
نگاه ها قایم کنم؟ خستگی هامو از صدام چطور باید پنهون کنم؟

بسه دیگه جنگیدن

تموم کن این فاصله رو

دیگه نمی خوام پنهون کنم غصه هامو جونم رسیده به لب.

نه …

نه …

هیچی نگو…

آروم ام نکن…

دیگه چشمام رسوا شده اشک ها دیگه تاب ماندن ندارن درست مثل من که دیگه تابی برای ماندن ندارم.

حیران شده ام

تو که آزاد و رهایی و سبک بال

من اسیرم ..اسیر دنیا .منه بی پر و بال

اینجا برام مثل قفس تنگ و تاریکه
بابا…من دل بریده ام از هر کس و ناکس جایی که هر کسش به فکرخودش است چه
ارزشی برای ماندن داره .خدایا …خدایا سخت شده واسم .داغ یتیمی ویران گر روحم شده.

خدایا به دست پدرها بقدری توان بده که دست نوازشگرشون رو بر سر یتیمان
بکشنند و محبتشان را دریغ نکنند

خدایا به دل فرزندان بقدری مهر ومحبت بده که دستان پر از لطف پدران رو ببوسند و برسر بگذارن

و من در سر دارم هوایت را ..نگاه مهربان و صدای آرامش بخشت راپدرم .تو ماه منی گل همیشه بهارمی

چه بر خاک و چه در خاک

کاش برسم به دیدارت .

برام سخت تر از قبل شده دوریتimages

کاش برسم به دیدارت

کاش برسم به دیدارت

کاش برسم به دیدارت
مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

هنوز قطره هایی از اشکهای آن روزها بر چشمانم نشسته ،

حالم بهتر نیست از این دل خسته … گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش
کنی نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام
، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای
زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم
من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم که یک عمرعبادت نوشت

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم

این بغض لعنتی…. این بغض لعنتی

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست….
بابا خسته ام

خسته ام ازحرف هـای تکراری

خـسته ام ازلبخـــــند اجباری

خسته ام ازبغـــض های بیهوده

خسته ام ازغم های نیاسوده

خســته ام ازتلخی شـــــبــــها

خســـــته ام ازدیدن رویـــــــا

خســـــته ام بـــــس کشـیـــدم غـــم هـرنـاکـسی

خــــــسته ام بس کـه نـالــــیدم دربـــــی کسی

خسته ام ازقلبـــــهای دردست ها بازیـچــه شده

خـــــــسته ام ازقلب های شـکسـتـه درمان نشده

خســــته ام ازگـــــریــــــــه هــــای زار وزار

خسته ام ای خدا؟چــرامنــونمیرســونی به دیـدار؟

چرازمــــونه بد شده؟

مگــــــــه اخرش کجاست؟

که جـــــــوون ها ناپاک شدن؟

مگه همه آخـــــــــرش خاک نشدن؟

اونی کــــــه شعار میداد!!!

پول داره ازهـــــــمه سرتره…

چـــــی شده؟حــــالا کجاست؟

آیاتوقـــــبربه ســـــــرمیبره؟

اونـــی که یه روزهمدمم بود

وصــــله این تنم بود

بااینکه الآن توخاکه…

اما خیلی خیلی پاکه پاکه…

راهش همیشه جاوید…

کسی مثل اون ندید…

دوستش دارم چون پاکه…

هرچندالآن توخاکه…

This entry was published on March 7, 2013 at 11:30 am and is filed under Uncategorized. Bookmark the permalink. Follow any comments here with the RSS feed for this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: