arianpersian

داغ از دست دادن پدر 3

father-day-shop-0013-848x1024بابای مهربونم

دلم بی قراره
دلم پره
یه چیزی داره گلومو فشار میده
یه جای خالی دارم که با هیچی پر نمیشه
کجایی؟
چه حس بدی دارم….
حتی نمیتونم بنویسم
بابا قربون دستات برم هر جا هستی دستاتو میبوسم
بابا جون الهی دورت بگردم
اونایی که بابا هنوز کنارتونه خاک پاشو رو چشماتون بذارید و قدرشو بدونین….
ازت دورم
ازت دورم
ازت دورم
داغ دلم کهنه تر شده است
بابا بیا که زخم دلم تازه تر شده است
اشکی مانده گوشه ی چشمم تو را قسم
کمک کن آسمون چشمهام بباره همه وجودم شکست اما بغض ام نمیشکنه
پرواز تو کمر مادرم شکست
دردت به جون من همه چی تیره تر شده
بگو که رفتنت شایعه است

برادرم از غمت پیر تر شده
بعد تو بابا مردن برای دخترکت ساده تر شده
دلم برات تنگ شده بابایی
دلم داره میپوسه به خدا
فکر نکنی یه وقت یه سال و نیم شده و ما تو رو فراموش کردیم
نه عزیزم هر روز داغم تازه تر میشه
هر روز درمونده تر میشم
مامان داره جلو چشمامون ذره ذره آب میشه
دل اونم برات تنگه چه قدر صبوری کنه بابایی؟
میدونی امشب دلم خیلی پره دوست دارم باشی وقتی بهونه گیری میکنم آروم ام کنی
بابا قلبم درد میکنه قفسه سینم میسوزه
تازه از سره کار اومدم اما خستگی جسم ام احساس نمیشه دلم گرفته از غصه هر روز بیشتر از قبل به مرگ نزدیک میشم
مهربونترین بودی پس بیا… نمیدونم چه جوری نگو محاله نگو نمیشه من این حرفا رو باور ندارم
تو نرفتی
تو نباید میرفتی
به خاطر من نه
به خاطر مامان بیا بگو اینا همش کابوس بوده
برگرد


من از دیشب نتونستم آروم و قرار داشته باشم
میترسیدم بغص صدام دل غمگین مامان رو متلاطم تر کنه
چی بگم که دیگه روزگارم مثل قبل نیست

میدونم میخونی

فدای چشمای مهربونت فدای دستات فدای صدات چه دلتنگم بابا……
خدا کمک کن بتونم دوباره رو به راه شم

گمون کنم اگه بخوای به من عنایت کنی
بهتره با داغ دلم نذاری تنها باشم

شاید که بعد از پدرم نفس بمونه اما
امید من به این همیشه بودنه خدامه
باور نمی‌کنم که بی پدر شدم
بی تو مگه میشه زندگی کرد
با رفتنت هستی من هم سوخت
کاش وجود بی مقدارمن حذف میشد به جای گلی مثل تو…

دیگه از 5 شنبه از جمعه متنفر شدم

چه قدر بیچاره ام که حتی نمیتونم مثل مامان اشک هامونثار سنگ قبرت بکنم
توی این مدت خیلی ها دلمو شکوندن …

خیلی ها نامردی کردن…

خیلی ها عذابم دادن….

اما دیگه تو نبودی تااون صدای مهربونت آرومم کنه

فدای لبخندی که همیشه روی لبات بود

خدایا خلاصم کن…
بابای نازنینم عاشقانه دوستت دارم و دستای مهربونت رو با تمام احساسم میبوسم .رفتی و تنهام گذاشتی … دلم پر میکشه برا یه لحظه دیدنت…..

بابا دعا کن

سلام بابا

با اینکه به خوابم نمیای …اما با این حال دلم نمیاد ازت گله کنم .بابا بیا بغل ام کن هر روز بیشتر از قبل غصه میخورم درد از روح ام به جسم ام رسوخ کرده…نمیشه نه بابا جونم ..هیچ راهی واسه کم شدن درد هام نیست

بیا دستمو بگیر ببین لرزش قلبم لرزه به دست هام کشونده

بابا تو رو خدا دعا کن

نه واسه من …میخوام واسه مامان دعا کنی .میخوام واسه رضا دعا کنی واسه انسان های پاکی مثل رضا که از زخم هایی که دنیا به دلشون میزنه رنج میبرن

واسه فقر جامعه مون که داره پیکر هر موجودی که روح داره رو عذاب میده …

فقر مالی؟

نه مهربونم…اینکه دیگه همیشگی شده

بوی فقر به همه جا رسیده.

فقر انسانیت

فقر محبت

فقر پاکی و نجابت زنانمون

فقر مردانگی مردانمون

فقر ایمانمون

بابا دلم گرفته …کاش بمیرم نمیخوام این دنیا رو

بابا با اینکه دلم گرفت از وقتی رفتی اما الان میگم خدا رو شکر از این فقر دور شدی

راننده تاکسی واسه 100تا تک تومانی حرمت میشکنه بخاطر ناچیز ترین مقدار لقمه حروم مهمان سفره اش میکنه

پدرهایی که به خاطر ناچیزترین مقدار شرمنده بچه هاشون میشن

زنی که بخاطر فقر ….

تازه این ها بهترین نوع فقر بود ….فقر مالی

امان از فقرهای دیگه هیچی نگم بهتره بابا

امشب دلم گرفته…از آدم ها یی که براحتی حرمت میشکنن

دلم از این آدم ها از این دنیا گرفته…

ای کاش زمان به گذشته برمیگذشت به دوران کودکیم اون روزهایی که با چشم هام هر چیزی رو می دیدم قشنگ بود

آدم ها پاک بودنو مهربون

یه روزی ما بهترین مخلوق بودیم اما الان چی؟

شمار اندکی انسان های خوبی هم که هست داره زیر بار این همه فقر نابود میشن

بابا واسه ما آدم هایی که توی قفس دنیا اسیریم دعا کن…

سکوت پر از درد

پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و

وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من

مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره ماه درخشید .

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت … .

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد …. زندگی همچنان جاریست.

مادرم میگه : دلم برای روزهایی که بابات بود تنگ شده

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر

دلداری به مادرم به روی خودم نمیارم.

می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟

پشتمو می کنم به مادرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو

نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما

زندگی جدیدی داریم.

میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و من به دنبال بهانه ایی میگردم و از آنجا میرم

از نگاهش دور میشم. اشکهام فرصت

خودنمایی پیدا میکنن….

بابا جون خیلی دوستت دارم

This entry was published on March 7, 2013 at 11:38 am and is filed under Uncategorized. Bookmark the permalink. Follow any comments here with the RSS feed for this post.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: